ساعت، هفت ِ صبح
و تو را هفت بار خوانده‌ام.
كدام ساعت را براي‌ات كوك بايد كرد؟

عقربك‌ها اعداد را گم كرده‌اند
و من تو را.

ساعت‌ات بي‌عدد است.

قصيده‌ي اشك‌ها

پنجره‌ی مهتابی را بسته‌ام
چرا که نمی‌خواهم زاری‌ها را بشنوم.
با این همه، از پس دیوارهای خاکستر
هیچ به جز زاری نمی‌توان شنید.

فرشته‌گانی که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگانی که بلایند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من می‌گنجد.

اما زاری سگی سترگ است
اما زاری فرشته‌یی سترگ است
زاری سازی سترگ است.
زاری باد را به سر نیزه زخم می‌زند
و به جز زاری هیچ نمی‌توان شنید.


فدريكو گارسيا لوركا

يه رفيقي داشتم، هيچ وقت عاشق نمي شد، بالاخره به يكي دل باخت.
بعدا" فهميد طرف "لزبين" بوده.
ديروز يكي از بچه ها مي گفت شهرام رفته به خاطر اون دختره "گي" شده...

_ در كل...
براي روزي سياه

***

ديشب شب بود
مي دانم
رسواي ِ روزي تاريك
ديگر كرشمه هاي ِ مرگ اندوه نيست
عادت است

مثل خوابيدن
بوييدن
شنيدن
كشتن
شاشيدن!

درد ديگر درد نيست
ترس ديگر ترس نيست
تنها عادت است

نبودن ات
براي بودن ات

نديدن ات
براي ديدن ات

نبوسيدن ات
سان ِ بوسيدن ات

اين "نون" ها هيچ اند
عادت اند

عادت ِ شاعران
حرامزادگان
سياستبارگان
خدايگان
ما
ما براي دروغ هايمان

[]

خون هيچ گاه سرخ نبود
خون تنها عادتي است
براي فتح باكره گان ِ آزادي
و سرزمين هاي از سرخ خالي.


مرگ هرگز سياه نبود
مرگ عادتي است
براي پر كردن ِ گورستان ها
مرگ ديگر درد نيست
تنها سه گانه اي است خوف انگيز
از
ماندن ها
رفتن ها
و گريستن ها.

خون عادت نيست
مرگ عادت نيست

اين "ما" عادت است
اين "ما".

عاشوراي 88
رفتن ام از من نيست
اين پاهاي ِ من اند؛

پاي در كفش ِ رسيدن كرده اند.

رفتن ام از من نيست
اين چشمان ِ من اند؛

خود را به ديده ي ِ كور ِ تقدير دوخته اند.

رفتن ام از من نيست
اين گوش هاي ِ من اند؛

به ناصداي ِ ضجه هاي ِ خيس ِ ماندن ام خو گرفته اند.


[]

رفتن ام از من نيست،
اين من ام
تو را مانده ام
تو را يافته ام

اي شهر ِ "انديشه هاي ِ ناپاك"
شهر ِ "كوچه هاي ِ بي برف"
شهر ِ "تاصبح بيدار"
شهر ِ "فاحشه هاي ِ آسماني"
شهر ِ "عاشقانه هاي ِ بي رحم".


تو را دوست دارم.



رفتن 22 آذر 88
آن لب هايِ با حيا،
آن چشمانِ پرخاطره،
و دستاني كه گرمايشان، مروري بر "نگْرفته" هاست.

سرديِ شب هايِ بيداريمان
لبهايت، چشمهايت و دستهايت
باهم
هاها مي كردند

ها، ها، ها، ها

كه شب را حقيرانه گرما بخشند،

افسوس
آن ماليخولياي كرم زده ي ِ"نخواستن"هايت بود
كه گرماي ِتن ات را
هذيان ِ تنهايي ِ من مي پنداشت...

[]

اينك
مرگ را زمزمه مي كنم
مرگ سرد است؛
گرمايِ تن ات
بر جنازه ي ِمعفون و كرم خورده ام آرزوست.

گرم خواهم بود،
گرم
با لب ها و چشم ها و دست هايت
مي دانم.



در كنار پل چارلز 3 آذر 88
براي خواندن نيست
براي شنيدن نيست

شعر را بايد گريست...

افسوس كه
چشمان ات
با آفتابِ داغ ِ نگاه ات
گريه را در خود خشكانيده اند؛

و آن بلورك هايِ شوريخت
زندانيِ غرور ِ تلخ ِ تو گشته اند...

آري عزيزكم،
شعر را بايد گريست.

طعم شور اشك هايت شنيدني است،
و نگاهِ سرخ ات خواندني.

تنها،
شعر را بايد گريست.


21 آذر 88