چهار صورت تار و قرمز
آمده اند به میان واقعیتِ من و خیال هایم
یکی غمگین و سه تا خندان
به سان روزهای پاییز
روزهای سرد و نفرینی
نگاهم می کنند
صدایم می کنند
های های با تو ایم
با تو
ای چهارصورت
دو زن به میان دو مردک جوان
مردک غمگین آن طرف را می پاید
ومرد خوشحال به چشمانم خیره
زن ها می خندند
مرد غمگین با موهای مجعد و پرپشت
چشمانی نیمه باز
نگاهش را از من دزدید
ناگاه فریاد می زنند
خون بالا می آورند
آی آی پتیاره ی آن طرف کاغذ
خون خون
مگر خون ها را نمی بینی
خون بالا بیار
خون قرمز است
ما می خندیم
"سلمان"، مرد غمگین کاغذم
قرار است بعدا" بخندد
تو فعلا" خون بالا بیاور.
خون خوشمزه و شیرینِ پاییزی
-"فرشته؟
"
"
کجایی؟
هوس املت خون کرده ام
- آمدم آمدم "یاکوب" عزیز!
خون بالا میاورم به مانند روزهای پاییز پر برگ
بوی املت می آید
سلمان نمی خندد
"پائولا" پریود بود
خوب شد.
همه جا قرمز و عطر املت فضا را رازآلود کرد.