"اين همه كاغذ دوروبرش ريخته، دور ِ همونا بپيچينش تا گندش بيشتر در نيمده"...
شب،
برف،
چند تا ستاره،
كدوم برا باور كردنه؟
عشق هميشه پنجشنبه است،
توهم ِ يه جمعهي بيپايان،
شنبه هيچوقت دير نميكنه،
بالاخره مياد.
آره،
بايد هفته رو دوست داشت...
ياد اپيزود ِ "Strange to meet you" ِ فيلم "قهوه و سيگار" افتادم، با يه غريبه نشستم سر ِ يه ميز قهوه ميخوريم و سيگار ميكشيم. همينجوري بهش ميگم "كي ميخواي بري؟" - من بايد زود برم! خيلي زود، اين سيگار ِ آخرمه...
من دوست ندارم يكي منو تنها بذاره، برا همين بهش ميگم "چرا؟" - قرار دارم باهاش، ساعت ِ شيشونيم! منتظره، راستش منم حوصله ندارم برم!
من دوست دارم آدم ِ جديد كشف كنم، برا همين بهش ميگم "وقت ِ من آزاده! كاري هم ندارم، ميخواي برم جات؟" - آره، فكر ِخوبيه! ايناهاش اين آدرسشه! بغل ِ مجسمه سنگي وايميسه!
من دوست دارم عجله كنم، آخه يكي منتظرمه! برا همين بهش ميگم "خداحافظ، من يه قرار ِ خيلي مهم دارم بايد همين الآن برم!" - خداحافظ!
غريبه با دوتا فنجون قهوه و يه عالمه تهسيگار جاي ِ من تنها موند و پُكهاي عميق به سيگارش ميزد! راضي به نظر ميومد، بهش حسوديم مي شه!
تو بوي سيگار ميدي يا اين سيگارا بوي ِ تو مي دن؟
به هر حال بوي ِ خوبيه!
وقتي كسي رو دوست داري،
نوشتن تنها چيزيه كه مي تونه تورو بفهمه!
همهي حروف، كلمات، واژهها دست به دست ِ هم ميدن تا تورو بريزن بيرون! خودشون رو فداي غصههاي تو ميكنن، بعضي وقتها غر ميزنن، بعضي وقتها ميخندن! باهات گريه ميكنن! باهات عاشق ميشن!
اما هر چي باشه باهاتن، ميفهمنت،
من عاشق ِ واژههاي خودم هستم،
اينه جادوي ِ نوشتن...
مرگ در آن هنگام مرا پاييد،
كه چشماني سياه،
خندان و زيبا،
دروغي شيرين و زهرناك را در نگاه ِ ساده و سرد ِ من جاي دادند،
من عشق را شبي با ماده سوسكي در پشهبند ِكنار ِ باغچه قسمت كردم،
چشمانش به زيبايي ِ تو نبود،
اما عشق را فهميد
و رفت!
مرداد ِ87!!!
خيلي سخته،
هيشكي نفهمه چي ميگي!
همه بخوان فقط يه چيزي بهت بگن و برن!
جالب اينجاست هر كسي هم فكر مي كنه از اون يكي بيشتر مي دونه!
آخرشم كه كم ميارن بهت ميگن احمق!
اينه زندگي اين روزاي ما!
من احمقم!
مگه احمق نمي تونه زندگي كنه؟
عكست افتاده بود رو پنجره تراموا،
هيچ وقت شهرو به اين قشنگي نديده بودم...
تو خود ِ شعري،
موهات بوي ِ قافيه و اشك ميده...
دوست دارم پشت ِ همه آدماي دنيا اسم ِ تورو بنويسم...
+ يه چيزي راحت بهت بگم؟
- آره، راحت باش.
+ تو احمقي، اگه چشما گشادتو باز كني هيچ چيز ِ خاصي نميبيني، هيچي!
- مشكل همينجاست، چشامو كه باز مي كنم من احمقتر ميشم اون خوشگلتر...
از سري اسكريپتهاي ساختهنشدني
گير ِعشق ِيهطرفه نيفت،
لعنتي مثل ِكرم ميمونه،
رحم نمي كنه،
از درون مي خورتت،
بوي ِگند ميگيري،
پوك ميشي،
آخرش يه روز صبح بلند ميشي، مي بيني هيچي نداري،
صورتت خشكيده،
شدي مثل ِ"درختبخشنده"، هيشكي هم رو كندهات ننشسته،
نذار اين كرم بزرگ بشه
نذار...
دوسِت دارم،
به اندازهي حد ِ چشمات
وقتي مژههات به بينهايت ميل ميكنه...
به آرامی دوستت خواهم داشت،
انگار که در رویاهات به یک پیک نیک رفته باشی
درحالیکه مورچه ای در کار نخواهد بود
و بارانی نخواهد بارید.
ريچارد براتيگان
هيچ دستمال ِ مرطوبي نمي تونه عطر ِ با تو بودن رو از دستام پاك كنه...
چشماتو در اووردم،
جاشون تيله گذاشتم
فاجعه اينجا بود؛
چشمات تو مسابقهي زيباترين تيلهي دنيا اول شدن...
كاش اون چشمها ديدن هم بلد بودن...
ساعت سه و پانزده دقيقه صبح،
و من هنوز تورو دوست دارم...
حرف زدن با تو صداي ِ راه رفتن رو برفهاي پانخورده ميده...
تمام ِآتشفشانهاي دنيا بدهكار ِ گرمي ِ دستان ِ تو اند...
با تو شعرم ميآد
بي تو اشك
اينه زندگي پريوديك ِ من
مي بيني؟
چشمانات نور را ميربايند
و من با دود سيگارت
از ميان هواكش ِ اتاق
به دنيايي ديگر مكيده ميشوم
27 دي
لولا شده به فراموشی
مثل یک در،
به آرامی بسته شد
دور از دیدرس
و او زنی بود که عاشقش بودم
اما بارها
او
مثل یک آهوی ماشینی
در نوازشهای من خوابید
و من
در سکوت فلزی رویاهایش
درد کشیدم.
ريچارد براتيگان
دوربين؟
-شارژ داره ديگه؟
+ آره بابا
- باتري چي؟
+ من دارم، سه پايه رو يادت نره.
- فلاكس؟ چايي؟
+ فلاكس نه، فلاسك الاغ
- هرچي! فردا ساعت ِ 5 صبح من مياما!
+ بيدارم، ميس بنداز ميام پايين
- چادر چي؟ اونو آماده كن
+ باشه
- چه حالي بده، باد خنك، ستاره ها، سكوت، فقط من و خودت! عكس هارو بگو! مي دوني چيه؟ كوير هيچي نداره، ما مي ريم اونجا همه چيز داريم! حتي خدا هم تو عكسا ميفته! خودمون پشتش!
+ آره، حالا برگشتنشم بد نيست، عكس هارو مي ريزيم تو كامپيوتر و يكي يكي مرورشون مي كنيم! وااااييييي، بسه ديگه برو بخواب ساعت 2 شد، پيشي خوابش مياد.
- باشه، شب خوش
ديالوگ هاي قبل از كوير بدون دخل و تصرف، تابستون 87
دلم را شكستي
غرور ات را خورد كردي
بطري ِ آبجو
زيرسيگاري،
گلدان ِ مادر بزرگ،
آينه ،
ساعت ِ ديواري،
بالم را
.
.
.
عشقم را شكستي!
اطراف ات را خوب نگاه كن
هيچ نمانده است
من و تو
بي هيچ چيز
تنها من مانده ام
بشكن
گوسفند بازي را خوب مي داند
خود را به آن راه زده است!
تو بازي را مي داني
من مي دانم
اماآن راه كجاست؟
+ از چه مدل دخترايي بيشتر خوشت مياد؟
- از دخترايي كه از من بدشون مياد، اونا چيزاي بيشتري واست دارن تا كشفشون كني.
+ يه چيزي بگم؟
- بگو.
+ من از تو متنفرم
- منم همينطور...
+ چرا!؟
- چون دروغگويي...
درهاي نبودنات را بستهام، اتاق بيتو گرم تر است. بوسههاي ِ تو سرد بود مثل ِ مرگِ مگسي خيس در تابستاني گرم چسبيده به مگسكش ِ ننهجان به آسودگي ِ خوابي ظهرگاهي.
تنهايي چهارديوارياي است با هزاران در و پنجره، اما تو راهي براي فرار در پيش نداري، تنها بايد اين درها و پنجرهها را پاييد تا شايد كسي بيايد، شايد! هيچ وقت به آنها دل خوش نكن، اين قانون تنهايي است...
بگذاريد تنهاييمان را بكنيم، زندگي پيشكشتان!
مي خوام برم "ونيز" پا ندارم! همه چيز جوره فقط پا نيست! حالا واقعا" كسي نيست با من بياد؟ يكي كه بفهمه! آدم ِ نفهم دور و برم زياده!
بچه كه بودم، هميشه دوست داشتم خودكشي كنم! يه روز داشتيم از قبرستون ِ بچهها رد مي شديم، كلي قبرهاي بچهگونه اونجا بود ، چند تا قبر ِ آماده هم در قطع ِ خيلي كوچيك كنار قبرهاي ديگه بود. عكس بچههاي مرده رو نگاه مي كردم، به شكلات هايي كه رو قبراشون بود خيره شده بودم! هنوزم فكر مي كنم اون شكلاتا خوشمزه بودن، اما من نخوردمشون. از مامان پرسيدم: _ مامان، خدا با اين بچههايي كه مي ميرن چي كار مي كنه؟ مامان يه نگاهي كرد و گفت: _ همشون مي رن بهشت، همشون، بدون ِ استثناء! _چرا؟! _چون بچهها هيچ گناهي ندارن كه برن جهنم...
رفتم تو فكر، با خودم گفتم، اين همه راه برم، بزرگ بشم، بعد اگه آدم ِ خوبي باشم، نمازم رو بخونم، دروغ نگم، غيبت نكنم تازه اگه بتونم از پل ِ صراط رد بشم مي رم بهشت! خوب چرا الان نه؟ همين الان مي ميرم! يه راست مي رم بهشت! خيلي تلاش كردم خودم رو بكشم، اما نشد! درد داشت، آخرش هم نتونستم! از قبرستون مي ترسيدم، اون شكلاتا هم شايد خوشمزه نباشن...
الان كه فكر مي كنم، مي بينم بيراه هم نبود! ابن همه راه كوبيديم بزرگ شديم، نه تنها بهشت رو از دست داديم، بلكه دنيامون هم دنيا نشد! حالا كه كم اوورديم مي گيم خدا كيلو چنده، همش كشكه!
آره، هممون كم اوورديم! هيچ خبري نيست! امان از دنياي آدم بزرگ ها!
ساعت ِ چهار صبح بيدار شدم، تلو تلو مي خوردم، به هر زوري بود خودم رو به دستشويي رسوندم، فايده نداشت! قبل ازروشن كردن ِ چراغ بالا اووردم! چراغ كه روشن شد كف ِ دستشويي صورتي بود! استفراغ ِ صورتي!