روی بالکن نشستم،
کوه های آلپ،
سواحل کارائیب،
اهرام ثلاثه،
تاج محل،
همه اینا رو می بینم،
با یه پک همشون ظاهر می شن...
دو تا فندک دارم،
یکی آبی
یکی زرد،
نفس های آخرشون رو می کشن،
گاز ندارن،
ولی زنده ان،
من گازم تموم نمی شه ولی فقط یکی ام،
خب بهم حق بدین که دوست داشته باشم جای این فندک زرده بودم...
می دونید،
نه، نه،
مطمئنم نمی دونید...
ساده است،
ساده تر از اون چیزی که فکر می کنیم،
می دونید،
مادرجندگی دیگه فحش نیست،
حرفه،
یه حرف،
باید قبول کرد...