چه غریب مانـدی ای دل نه غــــمی نه غمگســــــاری
نــه بــه ا نـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری

توی یه جزیره، خیلی کوچیک اندازه تخمای ترسوترین آدم دنیا، وسط بزرگترین اقیانوس دنیا، می لرزم. فقط می تونم بگم، این اطراف هیشکی نیست. دریا پر از خونه. هیچ کس نمیاد.
بعد از ظهرا می شینم کنار دریا، سیگار می کشم. یه کسی باید بیاد، یه کی که کسکش نیست، جنده نیست، بیاد باهام سیگار بکشه. بهش فکر کنم.

من باید یکی رو پیدا کنم...
همیشه می خواستم وقتی برگردم خونه که مرد شدم. مامانم رو بغل کنم، چمدون رو محکم بکوبم زمین و بگم "من اومدم، من برگشتم". امروز صبح تو مه تخمی و زشت پراگ، بعد از نزدیک به 10 ساعت درس خوندن، تو راه خونه، سیگارکشون، به هیچ چیزی فکر نمی کردم، از فکر کردن خسته ام، فکر کردن به همه چیز منو آزار می ده، به چیزایی که ندارم، به چیزایی که دارم و باهاشون مشکل دارم. به هر حال امروز صبح وقتی برمی گشتم خونه - خونه که چه عرض کنم، طویله یا خوابگاه - هنوز مرد نشده بودم. چند کرون تو جیبم بیشتر نیست. در کل چند ماهی هست که چند کرون بیشتر ندارم. این کرون های لعنتی زندگی منو دارن به گا می دن. بعد از دوازده ساعت خوابیدن، بیدار شدم. گوشی رو چک کردم، نه تا میسد کال از بابا. لپ تاپ رو باز کردم، میل زده می گه: به مامانت توجه کن، به خواهرت توجه کن، می دونم سختی می کشی، اما انقدر سرد نباش، انقدر خواب های خارجکی نبین، تصویر بیرونی خودت رو درست کن. چند دقیقه بعد بابا دوباره زنگ زد. بعد از قول و قرار های همیشگی برای رفع مشکلات مالی و همیشگی من، شروع به گلایه کرد. هر چی گفتم گفت توجیه ئه. یواشکی اشک ریختم. صدام می لرزید.
یک سال و نیم می شه که مامان منو ندیده. البته من خودم نمی خواستم ببینم. حتا الان هم که دارم اشک می ریزم نمی خوام ببینم چون مرد نیستم، چون هنوز این سکه های لعنتی تو جیبام جیلینگ جیلینگ می کنن.
مامانم، به خدا، تو خدای منی! من چطور می تونم تورو فراموش کنم؟ من فقط می خوام بزرگ شم، من از تلفن بدم میاد، من از خنده های مصنوعی بدم میاد، من از همه چیز بدم میاد! کاش می تونستی اشکای منو ببینی، کاش می تونستی گشنگی کشیدنم رو ببینی! فقط بذار بزرگ شم! خیلی بچه ام خیلی! بذار موقعی که تو چشمات نگاه می کنم بزرگترین آدم دنیا باشم، من از همه بدم میاد، زندگی ندارم،
اگه نبودی تمومش می کردم.....

let your son grow