بابا استاد ِ واژههاي زندگي من بود. خيلي كم سن و سال بودم، از فوتبال آمدم. بابا توي حياط نشسته بود و با پيشي ور ميرفت. من هم عصباني بودم.
همينطور كه پكهاي بلند به بهمن پايه بلندش ميزد گفت: "چته؟ باختي؟"
- "نه، هيچي"
در حالي كه پيشي به زور ميخواست خودش را از لابلاي دستهاي بابا رها كند، بابا آرام گفت:
- "آهان، خب من كه همه چيز رو ميدونم"
- "بچهها ميگن دروازهبانيت تخــــــــميه!، يعني چي؟ انداختنم بيرون آخه!"
ته سيگار را روي زمين انداخت و با عصبانيت لهش كرد:
- "پدســـگا، آدم شدن، تخمي باباشونه"
گير دادم تخمي يعني چي؟
- "ول كن! چيز خوبي نيست! اصلا" خودمون با هم بازي ميكنيم! تو واسا دروازه"
- "باشه ولي بگو تخمي يعني چي؟ تخم كه بد نيست!"
- "بزرگ شدي ميفهمي"
زدم زير گريه! پا برهنه با دستكشهاي بافتني قرمز كه براي دروازهباني دستم كرده بودم از پلهها رفتم بالا و با صداي بلند ميگفتم:
- "همتون تخمي هستين، همتون، تخميها"
خلاصه اين واژهي تخمي در زندگي روزمرهي ما جريان پيدا كرد. من و بابا تا همين اواخر هم از اين واژه استفاده ميكرديم. مامان خوشش نميآمد. اما من و بابا كاري به كار كسي نداشتيم. كلا" رويمان به هم باز بود. فحش ميداديم، يك بار تو مدرسه جلوي معلم فيزيك نمرههايم را چك ميكرد. گفت: "پسمل، اين يكي رو چرا تخمي دادي؟" آرام جلوي دهانش را گرفت و نيم نگاه شيطنت آميزي به من كرد! نگاهي به معلم كردم كه خودش را به آن راه زده بود! عجب صحنهاي بود!
كلا به تخممان نبود! هنوز هم روي حرفم ايستادهام:
"همتون تخمي هستين، همتون،
تخميها"