نفس بکش،
بگذار دوباره هیچ گاه نمیریم...
روی بالکن نشستم،
کوه های آلپ،
سواحل کارائیب،
اهرام ثلاثه،
تاج محل،
همه اینا رو می بینم،
با یه پک همشون ظاهر می شن...
دو تا فندک دارم،
یکی آبی
یکی زرد،
نفس های آخرشون رو می کشن،
گاز ندارن،
ولی زنده ان،
من گازم تموم نمی شه ولی فقط یکی ام،
خب بهم حق بدین که دوست داشته باشم جای این فندک زرده بودم...
می دونید،

نه، نه،
مطمئنم نمی دونید...
ساده است،
ساده تر از اون چیزی که فکر می کنیم،
می دونید،
مادرجندگی دیگه فحش نیست،
حرفه،
یه حرف،
باید قبول کرد...
ساده تر بگم،
ما مالِ این حرف ها نیستیم...
می خوام یه چیزی بگم و گورمو گم کنم. ببینین، هیچ کدوم از ما گه خاصی نیستیم، با شمام، تو، اونجا گوشه بار نشستی سیگار می کشی فکر کردی آلبر کامویی، می خوام بهت بگم گه خاصی نیستی. فکر کردی اومدی پراگ، کافکا شدی؟؟ می خوام بهت بگم که همین "هوم لس" های خیابون واسلاوسکی - یکی از کس ترین خیابون های پراگ- هم وقتی وید بار می زنن، پاهاشون می لرزه، دستاشونو می مالن بهم، کله شون سبک می شه، پرواز می کنن، خواستم بگم فکر نکن گه خاصی هستی. همین مرده، که نشسته کنارت، زل زده به پستونای استریپر، همون حسیو داره که تو داری، چشاش مثل رفیق "زد" تو پالپ فیکشن شده، به چشات نگاه کن، تو هم همون شکلی شدی.

ببین، می خوام بهت بگم، فکر نکن خیلی خاصی، می دونم، بهترین کافه های پراگ رفتی، سیگار کشیدی توشون، رو زیباترین پل دنیا راه رفتی، ولی دیوث، همین فردا صبح باید بیدار شی، دهنت بو گند می ده و هیچی برا صبحونه نداری. حتی اگه با تمام قوا هم تو توالت فرنگی بشاشی، تمام گه ها می رن قاطی گه های بلوندی ها و استریپرای پراگ می شن. تو، تو، همینی که شبا وقتی کم میاره کاپشنشو تنش می کنه میره تو بالکن چایی شیرین می خوره و موزیک گوش می ده، چی فکر کردی؟ فکر می کنی خیلی خاصی؟ خیلی کون پاره کردی؟ همین فردا باید بری به استادت کون بدی، نمره بگیری، تو دفترچه ات نوشته "فروم ایسلامیک ریپابلیک آو ایران" تو به هر حال باید کونتو بالا بگیری تا استادت بکندت، می گم، خوشحال باش، شاید استادت از روغن هسته ی انگور های بوردوی فرانسه برای راحتی کار استفاده کنه، خب خوشحال باش، خیلی باکلاسه، می تونی بری عکس بگیری بذاری تو فیس بوک بگی، اینجا استادم برای گاییدنم از روغن فرانسوی استفاده کرده.

دیوثا، شما کی می خواین خفه شید؟ فکر کردین چون کرت کوبین و آرکایو و پینک فلوید گوش می دین تمام دنیا داره براتون دست می زنه؟ کونی ها، آخر و اولش شما همونایی هستید که هیشکی نمی تونه ببینتتون، هیشکی شمارو آدم حساب نمی کنه، تنها کاری که می تونین کنین اینه که سراتونو بذارین زمین، کونتونو بالا کنید، تا دنیا شمارو بگاد، همون پایین، همونطور که کله هاتون رو میزه، سیگار بکشید، عاشق بشین، گودر کنید، واسه صبح شو عکس بفرستید، اونا هم با روغن هسته ی انگور باقی مونده از شراب بوردو یا وین می کننتون، خیلی کلاس داره ها؟ می خواین یه کار کنین، برید کافه، اونجا مث فیلم های پورنو گروهی یه گروپ سکس با بلوندی ها داشته باشیم، بد می گم؟

آخر و اولش همون تروریست های بی نوایی هستیم که تو فرودگاه وقتی همه صف وایستادن از گیت رد بشن، افسر پلیس پاسپورتتونو سی بار مطالعه می کنه تا نفر قبل از شما صداش دربیاد بگه: واتز گویینگ آن در! لت هیم پس! 

قرمصاق ها، دسبندهای سبزتون کجاست؟ میرحسین و شیختون کجان؟ همین شماها مگه نبودین تو خیابون باتوم خوردین؟ هه! خنده داره، مچ بند سبز من الان به درد گه پاک کردنم نمی خوره، همون چند روز این اروپایی ها و آمریکایی ها تمام تلویزیوناشونو از ما پر کردن، مث این ملخ هایی که مزرعه حمله کردن، یادتونه چقدر خوشحال بودیم؟ هان؟ اون موقع فیلم پورنوی آماتور داده بودیم بیرون، خب خوشحال بودیم، حق داشتیم، پوزیشن و از " آن تاپ" به "داگی استایل" عوض کرده بودیم، ای می کردنمونا! ای می کردن، الان همه با اون فیلما جق زدن تموم شده رفته، شما دارین با خاطرات پشت صحنه جق می زنین...،
فقط خواستم بگم هیچ کس مارو نمی بینه، هممون تو قوطی کبریتیم، تکون می خوریم، تق تق می کنیم، عاشق می شیم، بی پول می شیم، خوشحالیم.
سلبریتی های کوچولویی هستیم که به هم داریم امضا می دیم.
کی می خوایم خفه شیم؟
از توهم در بیایم؟
ما گه هیچ کس نیستیم، تو قوطی کبریت حبس شدیم.
سیگار: کسخلی؟
من: نه، تو به کارت برس کونی...
سیگار: من که در هر حالت به کار خودم می رسم، چته؟ سگ شدی باز!
من: به تو ربط نداره دیوث.
سیگار: پس چرا منو می کشی کسکش؟
من: آخه کله کـ..ری، تو که داری صبح تا شب به اینو اون می دی، به من گیر می دی؟
سیگار: دهننت سرویس، توله سگ!
من: خاموشت می کنما؟؟
سیگار: خب بکن به تخممممم!

خاموشش کردم، کونشو از بالکن پرت کردم پایین، همینجور که داشت می افتاد پایین داد می زد، بچه کونی؛ کو........نی!!! کــ...نی! اوخ!
آخرین نفساشو دود می کرد و گفت:

"من هیچ وقت نمی میرم"
من هیچ وقت نمی میرم،
تنها از گایی به گای دیگر منتقل می شوم...
نصف شب، نفس نفس می زنم، یکی از سوراخ های دماغم کیپ شده، کله امو به طرز بچه گانه ای بالا می گیرم که شاید گرفتگی این سوراخ حیاتی برطرف شه، فایده ای نداره، مشکل از این حرفا بیشتره، بلند می شم خواب آلود یه کم با دماغم ور می رم، یکی رو می گیرم با اون یکی فین می کنم، اونو می گیرم با اون یکی با فشار، نفس عمیق می کشم، فایده ای نداره، می رم دم دسشویی آب می ریزم توش بهتر می شه، میام بخوابم تا سرمو رو بالشت می ذارم باز احساس می کنم گرفته، لعنتی!
دوباره بلند می شم رو تخت می شینم و مث یه پیرمرد فحش می دم، اشکم درمیاد، یه چند تا قطره که اشک می ریزم دماغم صاف می شه.
بعد می خوام بخوابم، نمی شه،
می رم تو بالکن یه سیگار دود می کنم،
می بینم صب شده،
...
پرواز،
پرواز،

پرواز،
پرواز،
هوا می ره تو گوشام،
خنک می شم،
موهام تکون می خورن،
کادیلاک 79 قرمز،
کونی ها،
همتون از این بالا کوچولواین،
هاهاهااهاهاهاهاهاهاهاهه
یوههاهاهاهاهاهاههاهاها
کونی ها،
من حتی می تونم رو همتون برینم،

من؟
گه بخورم،
من به جای سر با تخمام سقوط می کنم،
کادیلاک 79م به گا رفت،
با من مهربون باشین...

من؟
نه، من نیستم...

+
رو من خاک بریزین،
اما اگه بیدار شدم با خودتون،
من هیچ وقت نمی میرم...
آروغ طویلی زد،
دیگر حتی سوم شخص هم برایش زیاد است،
بطری آبجو را روی کابینت گذاشت،
مسواک نزده،
لوسیون نمالیده،
ظرف نشسته،
و تکلیف ننوشته،
به رختخواب رفت،
به تخمش نبود،
چون هیچ کس را دوست نداشت!
"همه چیز داشت خوب پیش می رفت"
من یه روز این جمله رو از پشت می گام...
اینجا بوی کالباس خوک می ده، شهر قشنگیه، اما بوی کالباس خوک می ده، منم بوی کالباس می دم، بعضی وقتا افکار لعنتی رو توی چرخ گوشت می ریزم با دل و روده و خون خشک شده تا کالباس درست کنم، کالباس افکار مزاحم، بو می ده، می رم سر یخچال کالباس بردارم بو می دن، دارم گوجه ریز می کنم قیافمو تو تیغه ی کارد می بینم، قیافم پر از روده و چرک و خون خشک شده است...
می دونی چیه؟ من مستم، حالیم نیست، من هیچ وقت اونقدر کونی نبودم که بهت بگم عاشقتم، همیشه پیچوندمت، از چیدن کلمات کنار هم حالم بهم می خوره، "عاشقتم" مزخرف ترین ترکیب دنیاست، من نمی تونم بگم، می فهمی؟ نتونستم بگم! همیشه سعی کردم طوری رفتار کنم که کول باشم، هیچی به تخمم نباشه!
می فهمی؟
من یه زیم تخمیم که زیر بته عمل اومده!
می فهمی؟
می فهمی لعنتی؟ سگ مصب! پدسگ، تو جون من رسوخ کردی، رطوبت داری، مث دود می مونی، رفتی تو جرزم، لای دندونام، تو بو نداری، بوی عرق می دی، من انقدر کونی نیستم که واست رویاهای رومانتیک بسازم، سیگار واست دود کنم!
می فهمی پدسگ؟؟

تو رو خدا بفهم چی می گم!
من تهوع دارم،
اون سطل کنار تختم کجاست؟
کاش یه دریل داشتم،
از این دریل گنده ها که بهش می گن درل،
بعد میذاشتم کف زمین،
روشن می کردم،
تر تر ترررر تر...... تـ  ررررر
همینجور می رفتم پایین،
پایین،
حتی شده به قیمت به گا رفتن تو آب مذاب نارنجی،
اینجوری شاید بتونم گورمو پیدا کنم،
منو دفن نکنید،
من هیچ وقت نمی میرم...
پراگ،
مجوعه ای از اوهام تاریخی،
کیست چرکی توهمات درونی زمین،
زخم سایه ها،

پراگ،
مرگ،
مراگ،
دراگ،
آرامش،
تسکین،
وهم،
شاعرها آواز می خوانند،
آواز تاریک،
برف،
اکتبر،
پاییز،
کیست چرکی توهمات درونی زمین،
ارواح خونی و چرک آلود،
سربازهای جنگ جهانی دوم،
کافکا،
ته مانده آبجوهای سربازهای نازی،
مستی مرگ،
روی سنگفرشهای پراگ،
پراگ،
دراگ،
آرامش،
تسکین،
تسکین جنده های پریواره
برای مردان چرک آلود و سربازهای خسته...


پراگ،
مرگ
تسکین
پرواز
و تمام.....
پاهام سرد چسبیده به کف اتاق،
مثل پاهای یه جنازه که شستاشو به هم گره زدن تا خشک نشه،
می خواد حمله کنه،
خسته شدم،
من تنهام،
اینجا هر شب تاریکه،
یه چراغ مطالعه دارم که مثل پشه بهش می چسبم تا گرگا حمله نکنن،
من تنهام،
منتظر حمله،
داره پشت در ناخون می کشه تا بیاد تو،
با قفل ور می ره،
من محکم چسبیدم به صندلیم،
پاهام یخ کردن،
من خسته ام،
خسته،
می خوام برم تو یه دشت بزرگ،
پر از خرگوش و گل،
دراز بکشم و به ابرا خیره بشم،
نسیم بوزه،
منم دوست دارم،
حالم از این اتاق تاریک بهم می خوره،
می فهمین؟
همش پشت در وایستاده تا حمله کنه،
من خسته ام،
از بوی حموم، خون، ماکارونی سرد، عرق، ظرف های نشسته،
حمله،
حمله،
حمله.......

خسته ام!
من کم اووردم،
کم،
خیلی کم...
مردم،
هیچ کس به تخمش نبود،
بیدار شدم
صبونه خوردم،
رفتم دانشگاه...
از توهمات جدید من اینه که نصف شبها نزدیک صبح اینجا، تو قلب اروپا، صدای اذان می شنوم، کله مو از پنجره بیرون می برم، همه آروم و ملو تو بار روبرویی دارن قه قه می خندن و مست و پاتیل با هم حرف می زنن، نمی دونم، شاید از بچگی تو کله مون با ماوراء طبیعه خیالات فانتزی بافتن، همون موقع ها که صدای پچ پچ الله اکبر و تسبیحات اربعه نه نه جان از اتاق بغلی میومد و حال منو بد می کرد، به خودم فشار میووردم که بدم نیاد چون می رم جهنم و تو دهنم سرب می ریزن...

مشکل از نه نه جان بود که فرق شاش رو با آبجو نمی تونست تشخیص بده...
من نمی تونم شاتگان بخرم چون سیتیزن نیستم!
اشکال نداره...
یه سری نوشته و نقاشی دارم که باید آتیش بزنم فردا،
یه دو تا کشو نوشته و نقاشی...
حالم ازشون بهم می خوره! اگه کسی می خواستشون، بهش می دادم، جا ندارم، پس باید بریزمشون دور...
الان فردا شده یا نه؟
حالم بهتره،
می گن مریضم،
جلب توجه هم می کنم،
ولی من اهمیت نمی دم...
من اگه بمیرم، اولین کاری که می کنم اینه که نباشم، حالا اگه بودم به تخمم، می رم تو خونه های ملت مسخرشون می کنم! هاهاها! به این کونی ها نگا کن! علافا! بعد می رم زیر بارون لخت می شم داد می زنم! داد! از تو آدما رد می شم، بر می گردم به صورتاشون نگا می کنم، می رم تو اتاق آلبرتو همه کاندوماشو کش می رم، ساعت اولگ رو می کشم عقب تا خواب بمونه نره سر کلاس، رو تخت غازی یه عالمه آبجو خالی می کنم تا نجس شه!
می رم رو همه دیوارای پراگ می شاشم، می رم زیر پل چارلز می گم هو هو هو من روحم تا این توریستای ابله بترسن، بدون بلیت سوار ترام می شم! می رم تو کلاب با همه می رقصم! لخت...
می شینم تو بار ته مونده آبجو های مردمو می خورم، آهنگ انتخاب می کنم بعد...
نمی دونم چی می شه، نمی خوام برم بالا، چون کونی بازیه، یه جا باید تموم شه! همین...
صبح بیدار شدم. همه چیز آروم بود. بارون هم میومد اما نه خیلی چندش آور. اوکی بود. تختم رو مرتب کردم. رفتم دسشویی پساب کردم و زودتر از همیشه بلند شدم و به هیچی فکر نکردم. حتی وقتی دکمه فلاش تانک رو زدم به گرداب تو دسشویی هم خیره نشدم. گفتم که همه چیز خوب بود. چایی درست کردم. برنج خیس کردم. آهنگای شاد گذاشتم. حتی چهل تا شنا هم رفتم. خیلی خوب پیش می رفت. غذا پختم چه غذایی، طوری که دو وعده درست کردم تا واسه فردا هم داشته باشم.
بارون تموم نمی شد. من اون موقه ها، اون دوره ها که خیلی رومانتیک و کونی بودم، موزارت با بارون گوش می دادم و کتاب می خوندم. ولی الان به تخمم هم نیست. بارون جاکش ترین پدیده ی آسمانیه، حتی مزخرف تر از برف. هی اومد، اومد، اومد، ول نمی کرد، هوا تاریک تر می شد، هی اومد، اومد، لعنتی ول نمی کرد، این آهنگه هی تند تر می شد، می کوبید، هی بارون اومد، می خورد پشت شیشه، من اهمیت نمی دادم، ماگم رو پر آبجو کردم و یه ذره عکس شاتگان دیدم، بارون تق تق تق می زد پشت شیشه!! آآآآآآآآآآآآآآآآآ! نکن! نکن! منو نکن لعنتی! اعصابم تخمی شد! می گم نیا! می گم! نیا!!
بعد یهو ایمیل اومد، این آهنگه هی تند تر می شد، بارون لعنتی هم هی می اومد، ایمیله نوشته بود: کس کش، چرا انقدر دیر واسه ویزا اپلای کردی! خطرناک شده، باید بررسی کنیم ببینیم می شه بهت ویزا داد یا نه! وگرنه باید کشور رو ترک کنید! با احترام...
بارون اومد، اومد، از اون بارونای چندش آور رومانتیک که وبلاگا از کون و محتویاتش کسشر می بافن! هی اومد! اعصاب من تخمی تر شد!
روز به این خوبی به گا رفت! همه چیز آروم بود! من تا کی باید وانمود کنم که نرمالم؟؟؟
کونی می گم نیــــــــــا!!
نیآآآآآآآآآآآآآآ!
جون مادرت نیاااا! نیا! نیا! نیا!
چقدر وانمود کنم که افسرده نیستم؟
تهوع دارم،
عق می زنم،
انگشت تو گلوم می کنم،
بالا نمیاد،
من به کسی نیاز ندارم،
حالم از همه آدمای اطرافم بهم می خوره،
بدم میاد ازشون،
بدم میاد،
بدم میاد،
بدم میاد، 
بدم میاد،
بدم میاد،
بدم میاد،
بدم میاد،
واسه من دلسوزی نکنین،
تهوع منو زیادتر نکنین،
من افسرده نیستم،
من نرمالم،
این شمایین که کونی این،
خوشحالین،
که چی؟
که همدیگرو می کنین؟
صبونه کامل میل می کنین؟
سال آخر دانشگاتونه؟
سر کار می رین؟
گرین کارت دارین؟
مقاله آی اس گای دادین؟
واسه امپریال کالج اپلای کردین؟
چار ساله مث سگ تو رلیشن شیپ جدی هستین؟
طرف عاشقتونه؟
اینکه گیتار بلدین بزنین؟

ببین،
همه ی اینا به تخمم،
به تخمم،
من عادیم،
من نرمالم،
من نرمالم
از جلو چشمم برین گم شین!
گم شین،
راحتم بذارین.................................
من تموم شدم،
دیگه نفس...نـ..
نــــ

می کشم
 می کشم،
    لعنتی

من تموم نمی شم...


بوی آمونیاک می دین،
بوی شاش،
ادرار،

بدم میاد ازتون...
من همیشه چتر نجاتمو به کونم بستم،
دیگه چتر نجات نیاز ندارم،
رسوایی حدی داره،
همه فهمیدن،
بذار سقوط کنم،
همین!

حکایت ما، حکایت همون پشه ی روی صفحه مونیتوره،
همه می خوان با ماوس دکش کنن،
نمی شه،
نمی فهمه!
خره،
بابا مث آدم بکوب پس کلمون بمیریم دیگه!
خسته شدم انقدر دور خودم چرخیدم...
تنهایی به تخمم،
اینکه کسی نیست بهم زنگ بزنه عادیه؟
چشامو محكم بستم،
ميگم كوني نيا،
كوني نيا،
ميگم نيا،
عجبا،

بازشون مي كنم
سرخ شدن،
حالت كونيت بهم دست داده...
كسخلي آدما رو به سخره نگيريد،
اينا يه روزي آرزوهايي داشتن،
جدي بودن،
مثل اون ننه اي كه نوزاد نه ماهش زير دوش آب سرد سكته كرد و مرد...
هميشه كون براي رفتن داشتم،
امـّا كون برگشتن...
كون برگشتن خيسه
گريه داره،
همه جارو خيس مي كنه و مي گه:
آبت كم بود؟ دونت كم بود؟!
حالم از طبیعت بهم می خوره
آهن
آهن
آهن

کونی ها این فضاهای رومانتیک رو به خورد من ندین...
بهتر بگم،
من با موزیک خودارضایی می کنم...
من هیچ وقت نمی میرم...
کاندوم تأخیری عشق،
با طعم کیوی،
عاج دار،
بدون عوارض جانبی،

بگایید و هرگز عاشق نشوید...
خود ارضایی پسر پانزده ساله،
تظاهر به روزه خواری،
72 ضربه شلاق،
زنای محصنه کنار دیوار زیرزمین،
جنین مرده داخل توالت دبیرستان دخترانه،
کاندوم با طعم هلو،
اعدام به جای سنگسار،
بیکینی سکینه با ارانیوم غنی شده ی برزیلی،
متقی شدن مردم با سریال های ماه مبارک،
پاسدار انقلاب با شورت ورزشی،
فیلتر سایت های پورنو و بی بی سی فارسی،
عرق سگی و استفراغ تخمی بعد از آن،
اس ام اس های ساعت 4 صبح ایرانسل،
آزادی هوموسکشوال ها تو میدون ونک،

کشور من کجاست؟
این کون ِ لق کجا می خواد آروم بگیره؟

پرواز می کرد،
مرد پرسید؛
بالش کو؟
و سقوط آغاز شد...
گایید،
در حالی که بوی ته سیگار می داد،
ته سیگار نیمه روشن،
قوز و خمیده،
کز کرده کناره کاناپه،
عرق می ریخت،
همه چیز لوث و بی مزه،
موزیک لایت برای سکس و سیگار،
کمربندش را محکم بست
و پرسید:

"فندک داری؟"
من نگران فاضلاب این شهرم،
روزی تمام اسپرم ها قیام خواهند کرد...
جیرجیرک هرگز عاشق ماده سوسک نشد،
ماده سوسک گریه کرد،
دراز کشید،
چشم به آسمان دوخت،
شوهر ِ "جنده خانم" او را کشت،
و ماده ای سفید و لزج با طعم  ِعشق از شکمش بیرون آمد،
ماده سوسک دیگر عاشق نبود،
نه بغل می خواست،
نه آهنگ،

ماده سوسک مرد...

ماده سوسک آهنگ عاشقانه می خواست،
شاید تنها جیرجیرک را می شناخت...
ماده سوسک بغل می خواست،
اما بازوهایش برّنده بود
و شاخکش کشنده...
ماده سوسک تنها بود،
با گچ سوسک کش نوشت:

"دوستت داشتم"
زن فریاد کشید "سوســـــــــک"
ماده سوسک زیر لب گفت "جنده"
ماده سوسک های باکره،
خوب می دانند "تجاوز" چیست.
+ دختر چادریه بود تو پلیس +10! یادته؟
- خب؟
+ هیچی، گاییدمش.
من کسخلم،
پس نیستم.
ماده سوسک عاشق اش شد،
او میان  ِدایره ای گچی بود،
گچ ِ ِسوسک کش...
بیا کمی هم سوسک شویم،
به هم  نگاه کنیم،
شاید چندشمان شد...
زیر ِجداره ی  آب چکان ِ کاسه توالت
سوسکی آرام خوابیده،
شاخک هایش از بالا پیداست،
مرد، شیر ِ قرمزرنگ را تا آخر باز می کند،
آب جوش،
قتل،
بخار ِ آب،
جسد سوخته میان فاضلاب!
ما؟؟؟
ما هم شاخک داریم،
از آن بالا پیداست،
در هم می لولیم،
مشکل آنجاست که خداوندمان از دستمال کاغذی استفاده می کند...
داستان  ِآن پلاستیک فریزری که به بوته ی خار گیر کرد
و شاهد اتفاقات بی نظیری شد،
جفت گیری دو سوسمار بیابانی،
شاشیدن زنی که به پیک نیک آمده بود،
توفان شن،
خودکشی چوپان با گوسفندانش،
احداث دوربرگردان برای جاده،

خلاصه از یک پلاستیک فریزر  ِمعمولی بیشتر می دانست،
هنوز هم قهرمانِ پلاستیک فریزرهای آن منطقه است...
 آن روابط تخمی تخیلی خودتان را از روی اعصاب من بردارید،
مثل کشیدن ناخن روی تخته گچی،
بریدن انگشت با لبه ی کاغذ آچار،
گل مژه،
تب خال،
خیابان انقلاب تو گرمای 40 درجه،
دختر چادری پشت میز پلیس +10،

مثل این ها می مانید!
می فهمید، دیوث ها؟

کس شر،

[حذف شد]
چشمانت را ببند،
ببند،
آن کتانی های ساق بلند،
بندهای رنگی رنگی، یکی بنفش، دیگری سبز
راه برو،
آرام، آرام، آرام،
چشمانت را باز نکن،
خواهش می کنم،
کف پاهایت خیس و چروکیده،
جوراب هایت نمناک،
سنگ ها تلق تلق در تاریکی چشمانت له می شوند،
زیر کتانی صورتی،
خارش  ِعمودی  ِگونه هایت،
باز نکن
صدای شر شر آب ِ ِگرم برای مراسم تدفین،
حتی با کتانی های صورتی و آبراه ِ عمودی و شور
اینجا همان قبرستانی است که 
        
         مردگانش چشمهایشان را خود بسته اند
خیلی خودتان را نگایید
این جنده های کنار خیابان وبلاگ نمی خوانند

جمع کنید...
My friend you left me in the end
I can't believe I'm writing a song
Where friend rhymes with end
But today
I must cave in
I have trouble forgetting those beautiful eyes
As it is
I must fill your space with lies

Friend

You left me in the end
I guess I knew it all along
I guess I expected this song
And it is as it appeared
Like a fist in my stomach and
Swallowing tears
Your song turned out a sad one
Just as I feared

Ane Brun
سيگار لايت،
موزيك لايت،
لب‌هاي لايت،
دروغ‌هاي لايت،
اسلات به روش امروزي و لايت،
قهوه و كيك شكلاتي لايت،
عشق گنديده و لايت،
قدم زدن لايت،
كس‌چرخ زدن لايت،
فاك لايت،

آدم‌هاي چيپ و لايت
همه‌تان را بايد جمع كرد و گاييد
آن هم از نوع هارد و تاف...
پارسال اين موقع واقعا" خرداد بود...
اگر چيز‌هايي كه من مي‌دانم را خدا مي‌دانست، هر روز باران مي‌آمد...

همينجوري گوش بدين! الكي واسه فان!
تنفر همان عشق ِ به گا رفته است...
نسل ما را همان‌هايي پديد آوردند كه فرق كاندوم با انقلاب را نمي‌دانستند...
زندگي مجموعه‌اي از گاييده شدن‌هاست كه از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‌شود...
انسان است ديگر،
گاهي ضجه‌اش مي‌گيرد،
شادي‌اش مي‌خشكد،
ماكاروني نمي‌خورد،
آب ِحمام مي‌نوشد

خلاصه ضجه‌اش مي‌آيد
مثل ِ اين، 


اگر رقصيدن گناه نيست،
روزهاي جمعه پيك‌نيك رفتن،
بوسيدن،
نيروانا گوش دادن،
پورنو ديدن،
گوشت خوك خوردن،
آبجو خوردن،
همه گناه نيستند،

حتما" خودكشي هم يك كار ِ معمولي به شمار مي‌آيد!

پ.ن: همينجوري! فقط مامانم باهام موافق نيست...
همه بايد آدرس ِآن مسير ِلاستيكي ِسبز ِ روي ساعدشان را براي روز مبادا بلد باشند،
انسان است ديگر
ناگاه تعفنش بالا مي‌زند...
تنها نشويد
تنهايتان درد مي‌گيرد...
ديگر هيچ آغوشي براي گريستن نيست،
آدم‌ها تنهايند،
آدم‌ها ناراحت‌اند،
اشك دارند،
بغض دارند،
قلب دارند،

وان حمام دارند،
رنگ‌ها همه قرمز،
زير بخار اشك نيست،
چيزي ديده نمي‌شود،
وان آغوش ابدي‌ است،
قرمز
خيس
داغ

[صداي ممتد دوش]...
دائم دم گوشهايمان خواندند "مرد گريه نمي‌كند"
اولين بار كه اشكم را ديدم،
با خودم فكر كردم؛
لابد از نشانه‌هاي سن ِبلوغ است...
اگر فهميدن ِ آدم‌ها آسان بود، آن وقت هيچ‌كس عاشق نمي‌شد...
اصلا" مي‌داني،
اين روزها زيادي روشن‌اند،
همه چيز را زود لو مي‌دهند،
دلمان كمي تاريكي مي‌خواهد...
حالا اگر سر انگشتي هم حساب كرده باشيم،
چند سال است كه خيابان‌هاي تهران آن بوسه‌ها را نديده‌اند؟



حتي اگر "كافكا" بخندد،
"نيچه" قُد بازي‌هايش را كنار بگذارد،
"هرابال" هم از تنهايي درآيد،
باز همه مي‌خواهند بروند،

بس كنيد،
به خدا خبري نيست!
هيچ وقت اين شهر را نخواهم بخشيد،
بدجوري دارد خاطره مي‌سازد،
اصلا" حواسش هم نيست...
باران،
صورت ژلي،
چسبناك،
شيرين،
موهاي خيس،
بوي شامپو،
بغل،
ديوار،
دست‌هاي سرد،
گونه‌هاي سرخ
جوراب‌هاي نمناك،
باران كه بند نمي‌آيد،
دوباره

سرد شد،
خانه...


او مرا نمي‌خواند!
تا همين‌جا شايد كافي است،



         چه روز‌هاي خوبي بود

                           پايان...

او مرا نمي‌خواند!




نمي‌خواند او مرا!
مرا او نمي‌خواند!
نمي‌خواند مرا‌ او!

او نمي‌خواند مرا!
مرا نمي‌خواند او!

چه شكنجه‌اي!
زنداني را به سقف بسته‌اي و هيچ چيز نمي‌گويي،
من هم تكرار مي‌كنم!

مرا به او بگوييد بخواند!
تابم نده!
تابم نده!
من عاشق پراگ‌ام! عاشق قدم‌زدن روي سنگ‌فرشهايش. شيرواني‌هاي نارنجي‌اش را با برج‌ها و آسمان‌خراش‌هاي نيويورك و ونكوور عوض نمي‌كنم. قهوه خوردن كنار رودخانه، غذا دادن به قوها، اين‌ها زندگي من هستند. اگر يك بار كسي روي پل چارلز قدم بزند و كمي انصاف داشته باشد؛ بايد به اين نتيجه برسد كه پراگ جادويي است. وقتي ساعت 2 نيمه شب كوچه پس كوچه‌هاي هزارساله را پياده‌روي مي‌كني و سيگار مي‌كشي، كمي نم ِ باران مي زند و نوك بيني‌ات را خيس مي‌كند. اين باران‌ها بوي پراگ و سفال‌هاي روي پشت‌بام‌ را مي‌دهند. وقتي از كنار  كوچه‌هاي باريك عبور مي كني و بوي علف و مارجوانا مي‌شنوي، اين همان بوي آزادي و توهم ِ زيبايي است.  پراگ هر گوشه‌اش پراگ است. اصلا" پراگ زيباست به خاطر اينكه پراگ است! پراگ مثل آن فيلم‌هاي كم فروش تاريخ است كه گاهگاهي مردماني از لابلاي آرشيو بيرونش مي‌كشند و تماشايش مي‌كنند چون يك شاهكار است! هر كسي نمي‌فهمدش! زيبايي براي اين شهر تنها يك كلمه است!  پراگ روح دارد. پراگ حرف مي‌زند، پراگ نه از آن ايفل‌ها دارد و نه از آن تايمزها كه كنارش بتواني عكس بگيري و به همه نشان دهي! پراگ را بايد قدم زد و حس كرد.

نوستالژي‌هاي مزخرف ايراني! از آن مزخرف‌هاي هميشگي كه به خوردمان دادند. به خدا به خوردمان دادند. پس جهان حتما" يك و نيم‌تاست كه آنجا نصف‌جهان است و اينجا باقي ِ آن و تمام تمدن دنيا در كشوري جمع شده است كه مردمش روزانه پنج بار سرشان را به مهر مي‌مالانند، و اينجا تمدن ندارد چون مي‌تواني دست همه كتاب ببيني. ايران كشور زيبايي است، چون دوهزار و پانصد سال قبل امپراتوري‌اي به پا كرده بود و اينجا لابد همه با برگ جلوي آلتشان را پوشانده بودند و اين ساختمان‌ها و پل‌ها را خداوند ايران باستان بنا مي‌كرد! ايران خداي ادبيات دنياست چون حافظ دارد و سعدي، اينجا هيچ چيز ندارد جز كافكا و كوندرا و هولان و هرابال! عجب كشور بي‌فرهنگي! ايران كشور قدرتمندي است چون رهبرانش سالي سيصد و شصت و پنج مرتبه مرگ بر آمريكا مي‌گويند و رهبران اينجا سبد به دست داخل فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي خريد مي‌كنند، عجب كشور فرومايه‌اي! اينجا همانجايي است كه مردم ايران تصور يك كشور كمونيستي از آن دارند،در حاليكه تهران يك مشت نوستالژي است، با ساختمان‌هاي بدقواره و خاكستري، دود، ماشين‌هاي سرگردان، مردم افسرده، سياست‌مدارهاي احمق! تاريخ بدجايي را به ما قالب كرد! بد جايي! 
تاريخ پدرسگ!
توهمات ما پاياني ندارد! لابد مي‌خواهيم اين مزخرفات را تو مخ بچه‌هايمان كنيم؟
شما را به آن كشور ادامه ندهيد!
هيچ چيز نداريم! بايد از نو شروع كرد!
خوب خيلي هم جالب نبود. ما درس مي‌خوانديم. سر و كله همه‌ي ما توي درس بود. اصولا" بچه‌ها همه‌شان يا مي‌خواستند شريفي بشوند يا نهايتا" در بدترين شرايط پلي‌تكنيكي. اين ما بوديم كه بين اين همه آدم گير افتاده بوديم. از همان اول اداي بچه‌هاي تيزهوش را درمياوردم. هيچ كس نمي‌فهميد كه بعد از امتحان‌هاي خفن انرژي اتمي گوشه‌اي را گير مي‌آوردم و سيگاري دود مي‌كردم. باور كنيد هيچ كس نمي‌دانست. آن احمق‌هاي دوست داشتني تست‌هايشان را باز مي‌كردند و سوال فيزيك مي‌پرسيدند كه به كدام گزينه راي مي‌دهم! كس‌خل بودم! در يك كلام ريدم! چه شب‌هاي كنكوري بود كه من با عرق سگي گذراندم! يا به جاي خواندن كتاب‌هاي كنكور، سارتر را باز مي‌كردم  و ادعاي روشنفكريم مي‌شد. براي خودم قهوه مي‌ريختم، كتاب‌هاي گاج و قلمچي را پهن ميز مي كردم و سيگاري هوا مي‌كردم! "تهوع" سارتر را با فرض فهميدن همه مطالب به همراه قهوه نوش‌جان مي‌كردم! بعد از چند ساعت قفل اتاق را باز مي‌كردم و به آشپزخانه مي‌رفتم! مامان از خرخواني من خوشنود بود كه عجب پسري دارد! سال ديگر همين موقع طبق پيش‌بيني‌هاي مشاور دبيرستان، شريف آي‌تي مي‌خواند! خوب من كه به تخمم نبود! 
وسط سال مي‌خواستم تغيير رشته دهم! آن هم به هنر. حالا چرا؟ چون دختر روياهاي تين‌ايجري من مي‌خواست عكاس شود و هنر بخواند! چقدر همه دور من را گرفتند كه اين كار اشتباه است، نكن! 
نمي‌دانم من اين كار را نكردم! يعني امكان اين كار نبود. ديگر هرگز لاي كتاب را باز نكردم. همه‌ي درس‌ها روي هم باد كرد. هيچ‌كس تحويلمان نمي‌گرفت. ما هم از همه جا بيخبر با دخترهاي هنرستان ِ نزديك ِ دبيرستان به قهوه خانه مي‌رفتيم و سيگار مي‌كشيديم! هميشه لبخندي روي لبم بود كه همه را پيچانده‌ام. آدم ديوانه بازي‌اش مي‌گيرد.
كنكور را ريدم. ديگر حتي آن هنرستاني ها هم تحويل نمي‌گرفتند. براي خودم داخل اتاق مي‌نشستم و كتاب مي‌خواندم. فرهاد گوش مي‌دادم. ابتداي افسردگي بلند مدت من بود. از همه چيز بدم ميامد. از ايران متنفر بودم. از مردم، دخترها، دوستانم، همه! تصميم گرفتم بيايم خارج تا شايد اين دوران فشار و پوچي تمام شود. امروز اينجا هستم. راستش را بخواهيد هنوز هم تهوع سارتر همان معاني خودش را دارد يا پينك‌فلويد و فرهاد يك جور مي‌خوانند. نمي‌دانم چه چيز در من مي‌گذرد. به هيچ چيز ميل ندارم. خيلي وقت هست به اين نتيجه رسيده‌ام كه دنيا جاي من نيست. اين دنيا براي آدم‌هاي خرخوان و باانگيزه است كه دوست دارند زندگي نرمال بشري را حفظ كنند. 

تبارك‌الله! آفرين به اين انسان هاي نرمال روي زمين كه مارا به گا داده‌اند!
آدم‌هاي نرمال!
حالم از همه‌تان به هم مي‌خورد!

راحتم بگذاريد...
از حموم ميام بيرون،
مي‌گه "چرا چشمات قرمز شده؟"
مي‌گم " هيچي، يه ذره شامپو رفت تو چشمام"

آره از اين شامپوهاي شور و آبكي...
ديشب خدا رو ديدم،
داشت تكيلا مي‌خورد و "پينك فلويد" پلي مي‌كرد،
به جا نيورد،

راستش منم ديگه مزاحمش نشدم...
بابا استاد ِ واژه‌هاي زندگي من بود. خيلي كم سن و سال بودم، از فوتبال آمدم. بابا توي حياط نشسته بود و با پيشي ور مي‌رفت. من هم عصباني بودم.
همين‌طور كه پك‌هاي بلند به بهمن پايه بلندش مي‌زد گفت: "چته؟ باختي؟"
- "نه، هيچي"
در حالي كه پيشي به زور مي‌خواست خودش را از لابلاي دستهاي بابا رها كند، بابا آرام گفت:
- "آهان، خب من كه همه چيز رو مي‌دونم"
- "بچه‌ها مي‌گن دروازه‌بانيت تخــــــــميه!، يعني چي؟ انداختنم بيرون آخه!"
ته سيگار را روي زمين انداخت و با عصبانيت لهش كرد:
- "پدســـگا، آدم شدن، تخمي باباشونه"
گير دادم تخمي يعني چي؟ 
- "ول كن! چيز خوبي نيست! اصلا" خودمون با هم بازي مي‌كنيم! تو واسا دروازه"
- "باشه ولي بگو تخمي يعني چي؟ تخم كه بد نيست!"
- "بزرگ شدي مي‌فهمي"
زدم زير گريه! پا برهنه با دستكش‌هاي بافتني قرمز كه براي دروازه‌باني دستم كرده بودم از پله‌ها رفتم بالا و با صداي بلند مي‌گفتم:
- "همتون تخمي هستين، همتون، تخمي‌ها"
خلاصه اين واژه‌ي تخمي در زندگي روزمره‌ي ما جريان پيدا كرد. من و بابا تا همين اواخر هم از اين واژه‌ استفاده مي‌كرديم. مامان خوشش نمي‌آمد. اما من و بابا كاري به كار كسي نداشتيم. كلا" رويمان به هم باز بود. فحش مي‌داديم، يك بار تو مدرسه جلوي معلم فيزيك نمره‌هايم را چك مي‌كرد. گفت: "پسمل، اين يكي رو چرا تخمي دادي؟" آرام جلوي دهانش را گرفت و نيم نگاه شيطنت آميزي به من كرد! نگاهي به معلم كردم كه خودش را به آن راه زده بود! عجب صحنه‌اي بود!
كلا به تخممان نبود! هنوز هم روي حرفم ايستاده‌ام:
"همتون تخمي هستين، همتون، 
تخمي‌ها"
اين سرنوشت‌هاي لعنتي! از همان سرنوشت‌هايي كه با آهنگ‌ها و آدم‌هاي جديد گره خورده‌اند. از آن كورگره‌ها كه وقتي بچه بوديم به مامان مي‌داديم تا باز كند. خيلي احمقيم، اين كورگره‌ها باز شدني نيستند، بيخود با دندان به جانش نيفتيد، گره خورده، بد هم خورده. از همه ناجور تر هم اين گره‌هايي است كه يك سرش آدم هست. از آن آدم‌هاي دوست‌داشتني كه وقتي مي‌خواهي بازشان كني نمي‌شود. اين كورگره‌ها را به كسي نشان ندهيد، با قيچي و دندان و تيغ به جانش نيفتيد! گفته باشم، تف مالي مي‌شود، خيس مي‌شود! طرف بدش مي‌آيد، آخرسر نه‌تنها گره را باز نمي‌كنيد بلكه طرف را هم زخمي مي‌كنيد.


چه اهميتي دارد؟
وقتي نم باران و دود سيگار را با هم مي‌مكم؟
چه فرقي براي تو مي‌كند؟
پاهايت را روي هم مي‌اندازي و كتاب‌هايت را مي‌خواني،
چه تفاوتي براي تو دارد؟
چشمهايت همانند،
لبخندت همان،
حماقت من هم همان،
مردم احمق،
جاني،
بيشعور،
كثافت،
پتياره،
مادرقحبه،
جنده،
ديوث،
قرمساق،
الدنگ،
جانـــــــــــــي
جاني ِ اعصاب ِ من،

هيچي،
فقط خواستم بگويم اينها احمقند،
به كارهايت برس،
مردم احمق،
جاني،
بيشعور،
كثافت،
مي‌خواهي بروي،
برو،

جواب اين چشم‌ها را چه دهم؟
 
قدم مي‌زني؟
سيگار،
حرف،
پل،
قهوه،
توريست‌ها،
تراموا،
رودخانه،
سنگفرش‌ها،
قوها،
شهري عجيب،
و شايد ديگر هيچ و اين "آهنگ"
+

همين لعنتي را مي‌گويم
همين لعنتي ِزيبا...
اي كساني كه "نه" مي‌گوييد،
به او فرصت دهيد تا فراموشتان كند...

پ.ن: به فرض فراموشي! فرضي محال.
گوريل‌ها اين همه موهاي زائد دارند،
اي انسان
آرام بگير...
حتي خداوند تخم ِآن را هم نداشت كه در كنار مخلوقاتش دكمه‌ي لايكي قرار دهد...
اين سيگارهاي آخر شب عجب بوي ِ تو مي‌دهند،
مي‌گويند سرطان‌زاست،
ولشان كن،
حتما" تورا نشنيده‌اند...
پيشي ماده‌گربه‌ي مهرباني بود. از بچگي بزرگش كرده بودم. با هم كاست بيتل‌ها را از بر بوديم و بر خلاف گربه‌هاي ديگر حياي عجيبي داشت. ظهرها كه مامان خوابش مي‌برد در را برايش باز مي‌كردم و به اتاق پذيرايي مي‌بردمش، خوب گربه‌ي باحيايي بود، آرام داخل مي‌شد و بدون هيچ حرف اضافه‌اي به اتاق پذيرايي مي‌رفت -همان‌جايي كه مامان‌بزرگ عادت داشت نماز مغرب و عشايش را به جا بياورد- با هم روي مبل مي‌نشستيم و راجع به مسائل روز بحث و گفتگو مي‌كرديم. خيلي خوب گوش مي‌داد. بعد از تمام شدن حرف‌هايم گلدان خاتم مامان را مي‌آوردم و مراسم قرعه كشي را با پيشي انجام مي‌داديم. تمام تيم‌هاي دنيا را روي كاغذ پاره‌ها مي‌نوشتيم و داخل گلدان مي‌ريختيم. من "لاتزيو" را انتخاب مي‌كردم و پيشي بدبخت هم هر تيمي كه گيرش ميامد، از تراكتورسازي گرفته تا پارماي ايتاليا. هميشه جام را مي‌بردم. حقيقتش پيشي فوتباليست خوبي نبود و تنها با دستان گربه‌ايش توپ را هل مي‌داد. من نامردي نمي كردم و هميشه تمام دريبل‌هايي را كه در مدرسه فوتبال ياد مي‌گرفتم رويش امتحان مي‌كردم. چند بار پايم روي دمش رفت و جيغش را بالا ‌آوردم. گاهي اوقات عذرخواهي مي‌كردم و برايش يك ضربه كاشته غير مستقيم مي‌گرفتم. حيوان نجيبي بود هيچ وقت به من -لاتزيو- گل نزد.
پيشي بزرگ مي‌شد. ديگر ميل كمتري به فوتبال داشت. ظهرها بيرون مي‌رفت و من را تنها مي‌گذاشت. خيلي ناراحت بودم تا اينكه يك شب او را با يك گربه‌ي سياه ديدم كه همديگر را ليس مي‌زدند! فاجعه بود! بي اختيار اشك ريختم و فرار كردم! تا چند ماه تحويلش نگرفتم.
تابستان شد. ديگر از آن به بعد نمازهاي مامان‌بزرگ را باطل نكرديم. خانه را عوض كرديم. پدرم هر كاري كرد پيشي راضي نشد با ما به خانه جديد بيايد. يك بار هم اورا محترمانه در كيسه كرد و به خانه جديد آورد اما پيشي بند نمي شد و به خانه قبلي مي‌رفت! جايي كه عاشق شده بود و زندگي‌اي داشت. همان سياه پدرسگ را مي‌گويم.
صبح يك روز ِجمعه تلفن زنگ خورد. بابا گوشي را برداشت. آقاي ِخانه جديد بود. مي‌گفت پيشيتان گم شده. از دو شب قبل رفته و برنگشته. اشكم در آمد. تا سه روز خودزني مي‌كردم كه چرا با پيشي آشتي نكردم! نمي‌دانم! شايد پيشي زير چرخ‌هاي ماشيني رفته باشد. شايد فرار كرد. نپرسيدم به هر حال سال‌ها مي گذرد و عمر يك گربه نجيب زاده هم به اين سال‌ها قد نمي دهد. من عاشق پيشي بودم. هنوز هم هر روز صبح كه بيدار مي شوم بي‌اختيار نگاهي به پنجره مي‌كنم! شايد پيشي آمده باشد
بعدها اسم يكي از دوست‌دخترهايم را پيشي گذاشتم! دختر با حيايي بود و فوتبال هم دوست داشت اما جايش را نگرفت! هيچ‌كس جايش را نمي‌گيرد
اين را به خوبي مي‌دانم، بگذاريد بگويم پيشي فرار كرد، چطور مي‌توان دست‌هاي صورتي پيشي را زير لاستيك‌هاي پيكان آن مادرسگ تصور كرد؟

تصاحب،
چه واژه‌ي فرسوده‌اي
اي كاش تنها دوست مي‌داشتيم...
كلا" از همان اول آدم قُد و ديوث ‌صفتي بودم. مهدكودك كه مي‌رفتم استاد مهدكودكمان موضوع نقاشي مي‌داد. بعد از كلي توضيح و كندوكو نقاشي را تمام مي‌كردم. كاملا" خارج از موضوع! پرت! خيلي خوب يادم مي‌آيد كه يك بار كاسه توالت كشيدم، اصولا" لذت خاصي در كشيدن كاسه توالت مي‌بردم! آنقدر قشنگ شده بود كه تمام بچه‌ها دور ميز من حلقه زده بودند و سفارش كاسه توالت مي‌دادند. كم‌كم خانوم نقاشي خسته شد، خيلي خوب مي‌كشيدم، طوري كه كاسه توالت‌ها، گوريل‌ها، بچه‌غول‌ها و تمام چرنديات من كيف و دفتر بچه‌ها را پر كرده بود. يك‌بار هم براي دوستم پسري را كشيدم كه ايستاده مي‌شاشيد، كنارش هم پلنگ صورتي نشسته بود. از آن موقع مامان دوستم ارتباط مارا با هم مسدود كرد! به من مي‌گفت چيزهاي بي‌ادبي مي‌كشي! اما مامان من خيلي خوب تشويقم مي‌كرد! حتي گاهي كاسه توالت‌ها و پي‌پي‌هاي اطرافش را به ديوار آشپزخانه مي‌چسباند و قربان صدقه پسر نقاشش را مي‌رفت. آقاجان مي‌گفت به بچه چيزهاي خوب ياد بدين تا بعدا" به دردش بخوره! مامان كار خودش را مي‌كرد و من‌هم از رو نمي‌رفتم!
آدم ساكتي بودم، همه دوستانم دختر بودند، از همه‌شان نقاشي مي‌كشيدم و دوستشان مي‌داشتم! آقاجان مي‌گفت اين بچه را وارد محيط‌هاي مردانه كنيد تا عادت كند. اما زندگي بدي نبود. فقط نقاشي مي‌كرديم! تا اينكه خواهر كوچيكم بزرگ شد، رقيب جدي من در نقاشي! طوري اسب مي‌كشيد كه آدم سرجايش ميخكوب مي‌شد! پرنده‌هايي كه واقعا" پرواز مي‌كردند! خوب طبيعي بود كه ديگر كاسه توالت‌ها و بچه‌غول‌هاي من طرف‌دار نداشتند، ديوار آشپزخانه ديگر رنگ و بوي يكه‌تازي من‌را نداشت، همه مهمان‌ها از نقاشي‌هاي خواهرم تعريف مي‌كردند و كاسه توالت‌هاي مرا به تخم كوچكم حواله مي‌دادند! ديگر كم‌تر نقاشي كشيدم، و يك روز ديگر نكشيدم! مثل همه پسر ها يك تيم فوتبال براي خودم انتخاب كردم و اسم بازيكن‌ها را حفظ مي‌كردم، كم‌كم تمام ديوار آشپزخانه پر از اسب شد و كاسه توالت‌هاي من جايي در بين اسب هاي سفيد خواهرم نداشتند.
حالا امروز سعي كردم بعد از شايد 15 سال نقاشي كنم، انقدر روي كاغذ چرند كشيدم كه حالم بهم خورد! افتضاح! تمام كاسه توالت‌ها را درونم حبس كردم! بو مي‌دهم!

حتي نگذاشتند نقاشي كنم! حرامزاده‌ها! ديوث‌ها! يك روز حالتان را مي‌گيرم...
ماهي‌ها اشك مي‌ريزند،
ما نديده‌ايم،

پس اين همه دريا از كجا آمده‌است؟
شعر بايد بيايد، 
آمدني است مثل شاش...
من هميشه اين حق را به مامانم مي‌دادم كه عاشق باشد، همان موقع‌هايي كه پشت سينك ظرفشويي با پيش‌بند و يك عالمه كف، "فريدون فروغي" مي‌خواند و يواشكي اشك مي‌ريخت. براي همين هميشه وقتي فروغي گوش مي‌كنم ياد ظرف‌شويي خانه‌مان مي‌افتم،اصلا"  اين آهنگ‌ها بوي مايع‌ظرفشويي مي‌دهند. مي‌توانم آن زمان‌هايي را به ياد بياورم كه مامان با رنگ‌هايش نقاشي‌هاي ون‌گوگ و گوگن را پشت سر هم كپي مي‌كرد، هيچ وقت نگذاشت اين نقاشي‌ها مثل آدم روي تابلو بمانند. به محض خشك ‌شدن رويشان دوباره رنگ مي‌ماليد! مي‌گفت "پسر اينا حال آدم رو جا ميارن" همه‌ش زرد، زرد، زرد، تمام تابلوها زرد بودند. يك بار تابلويي تمام زرد كشيد و وسطش درخت كوچكي را تنها گذاشت! خيلي دوستش داشتم. لامذهب حزنناك بود.
خلاصه اين حق را به مامان مي‌دهم كه عاشق بوده باشد، چه پشت سينك آشپزخانه يا پشت بوم توي اتاقش. فرقي نداشت، به هر حال ديوانه بازي درمياورد. شايد عاشق كسي بود، آن پدرسگ هم ولش كرده بود، و يا شايد عاشق شده و به آن حرامزاده نرسيده باشد! حالا چه بر سر گندم‌زارهاي هلند يا سينك آشپزخانه‌مان مي‌آيد به درك! مهم اين است كه يك پدرسگي اين كار را با مامان كرد!
من هميشه به مامان حق داده‌ام...
ترجيح مي‌دهم سيگار را با كبريت روشن كنم،
نمان،
روشن كن و گم شو،
سيگاري‌ها دل ِخوشي از فندك ندارند...
موهايت را تكاني ده،
دانه‌دانه شعر مي‌بارد،
حالا پيراهن‌ات بوي قافيه مي دهد!
شب‌ها گوشه‌ي بالشت را در دهانم فرو مي‌كنم،
آخر مي‌داني،
مي‌ترسم ناگاه خوابت را ببينم،
بگويم "دوستت دارم" و  بروي!
پراگ سفيد،
روح  سفيد،
شراب‌ سفيد،
دود  سفيد،
رنگ تو در بي‌رنگي است...
اي كاش چشمانت پنجره داشت،
صبح‌ها كنارش سيگاري مي‌كشيدم و شب‌ها باران را تماشا مي‌كردم!

اتاقم زير شيرواني است،
پنجره‌اي روي سقف دارم،
تو روي شيرواني نشسته اي و اشك مي‌ريزي،
شب‌ها دانه‌هاي اشك‌ را روي پنجره مي‌شمارم تا به خواب روم،
ديگر حتي باران هم نمي‌خواهم،
گريه كن عزيزم...
به تعداد آدم‌هاي نفهم ِ روي زمين، آدم‌هايي وجود دارند كه فهميده نمي‌شوند...
چيزي نگو،
به باران نگاه كن،
حواست را گوشه‌اي رها كن  تا خيس شود،
من از تو عكس مي‌گيرم،
در حالي كه تو به باران چشم دوخته‌اي،
شايد نگاهت خيس بماند،
هيچ چيز نگو
چه كسي مي‌فهمد نگاه خيسمان را...
به تو نگاه مي‌كنم،
موهايت را بافته‌اي
مثل كشيدن ِ سيگار در باد،
سيگار سرخ‌تر است وقتي باد مي‌وزد،
تو موهايت را بافته‌اي
نگاهت مي‌كنم،
تمام ترسم تمام شدن‌ ِ توست،
مثل سيگار در باد،
تو مال ِ من نبودي،
باد تورا تمام خواهد كرد...
موهايت را نارنجي كن،
تا كنارت راه بروم
و آب پرتقال بخورم،
چقدر اين آب پرتقال به تو مي‌آيد
هميشه موهايت را نارنجي كن!!!
آهاي آدما،
يكي داره اونجا جون مي‌ده،
اگه گفت كمك، كمك!
بريزين سرش بزنينش،
طوري كه نفهمه از كجا خورده!
اي كاش خميري بودي،
آن‌وقت هر وقت بغلت مي‌كردم،
جاي دستانم روي كمرت مي‌ماند،
حفره‌هايي از انگشتانم،
مي‌توانم كمي قهوه در آن‌ها بريزم،
لب‌هايم را روي كمرت بگذارم تا قهوه و بيسكويت بخورم...

چشمانم را مي‌بندم،
"راجر واترز" يويو بازي مي‌كند،
من "هي يو" مي‌خوانم،
چشمانم را باز مي‌كنم،
يويو بالا مي‌رود،
پايين مي‌رود،
و زندگي دوباره عادي مي‌شود...
دوست دارم از يك برج 237 طبقه‌اي سقوط كنم،
در ميان راه كمي خريد كنم،
 نگاتيو، قهوه، شير و كورن‌فلكس
خب كمي هم به تو فكر كنم،
كم‌كم مي‌رسم،
نگران نباش...
آنقدر نگاهش كردم كه آخر چشمانم را گاز گرفتم...
تمام فاصله‌مان با كاسه‌اي سراميكي
درون اتاقكي كوچك،
شايد خطي زرد باشد،
فاصله كم است،
اما خوشحاليم از پاكي خودمان،
ما هميشه شادابيم از فاصله‌اي زرد و خيس
كمي هم بايد باران روي‌مان ببارد...
نمي‌دانم،
شايد به يك نگاه بسته باشي...
نوشته‌هايي وجود دارند،
اين را به خوبي مي‌دانم،
اما در قسمت زيرين هر نوشته آدمكي هست،
با فشار دادن ِ اين آدمك، او خندان مي‌شود،
براي فشار دادن اين آدمك بايد دكمه‌اي را روي ماوس فشار داد،
اگر هزار نفر يك نوشته را هزار مرتبه دوست داشته باشند،
يعني هزار كليك، كه به ازاي هر كليك "يك" دوست داشتن شكل گرفته است،

در زندگي كساني را دوست داريم بدون كليك، بدون لبخند، شايد هم بدون دانستن اين كه او را دوست داريم،
اما اين را به خوبي مي دانم كه بعضي ها حتي يك "دوست داشتن" هم بالاي سرشان ندارند، صبح‌ها بيدار مي‌شوند و قبل از هر چيز بالا سرشان را نگاه مي‌كنند كه شايد كسي دكمه‌اي را خندانيده باشد،
فايده‌اي ندارد،
اين است كه سيگاري روشن مي كنند و جلوي پنجره مي‌ايستند تا "دوست داشتن" هاي ديگران را بشمارند،
اين آدم‌هاي "دوست داشتن" شمار نمي‌دانند كه تمام دوست داشتن‌ها را خودشان شكل مي‌دهند و فشار مي دهند!
من هيچ وقت وارد جزئيات نشده‌ام،
اما آيا مي‌توان از نم ِ عرق ِ مرد ِ اعدامي لابه‌لاي الياف ِ طناب ِ دار گذشت؟
يا مي‌توان گفت اصطكاك قانوني است كه پايه‌هاي چارپايه را سست‌ناك، منتظرضرب چكمه‌هاي سرباز گذاشته است؟
زندگي را معنا كنيد،
شيارهاي كف چكمه‌هاي سرباز يا نگاه ِ مرد به زير ِ چشم‌بند ِ سياه؟
نه، هيچ‌كدام،
تنها معنا شده‌ايم!
بندها را به آرامي از ميان سوراخ‌هاي كتاني‌ عبور مي‌دهم،
در ِ كمد را باز مي‌گذارم،
لباس‌هايم را تا نمي‌كنم،
پنجره را باز كرده‌ام،
نمي‌دانم،
شايد هنوز نگاه تو آنجا، لابه‌لاي لباس‌هايم،
يا كه قدم‌هايت ميان سوراخ‌هاي كتاني جا مانده باشند،
تو بايد بروي، 
من پنجره را باز مي‌گذارم،
لباس‌ها را تا نمي كنم،
شايد بروي!
كنار خيابان قدم مي‌زدم،
شايد هم مي‌زنم،
نمي‌دانم، به هر حال موضوع زمان نيست،
زمان را كنار مي‌گذاريم،
قدم خواهم زد كنار خيابان،
سگي به دنبالم خواهد دويد،
صاحب سگ در حال خريد كفش است،
سگ مي‌دود،
اما دنبال من نه،
هوا آفتابي است و كبوتري نه چندان زيباتر از كلاغ به تكه ناني نوك مي‌زند،
خوب شايد كمي هم به عقب بازگرديم، نه خيلي عقب، به اكنون،
من در كتابخانه دانشگاه نشسته‌ام و كار مي‌كنم،
به هر حال موضوع ما زمان نيست،
كبوتري كنار خيابان به تكه ناني نوك مي‌زند،
سگي مي‌دود و صاحبش كفش مي‌خرد،
موضوع ما زمان نيست...