از توهمات جدید من اینه که نصف شبها نزدیک صبح اینجا، تو قلب اروپا، صدای اذان می شنوم، کله مو از پنجره بیرون می برم، همه آروم و ملو تو بار روبرویی دارن قه قه می خندن و مست و پاتیل با هم حرف می زنن، نمی دونم، شاید از بچگی تو کله مون با ماوراء طبیعه خیالات فانتزی بافتن، همون موقع ها که صدای پچ پچ الله اکبر و تسبیحات اربعه نه نه جان از اتاق بغلی میومد و حال منو بد می کرد، به خودم فشار میووردم که بدم نیاد چون می رم جهنم و تو دهنم سرب می ریزن...

مشکل از نه نه جان بود که فرق شاش رو با آبجو نمی تونست تشخیص بده...
من نمی تونم شاتگان بخرم چون سیتیزن نیستم!
اشکال نداره...
یه سری نوشته و نقاشی دارم که باید آتیش بزنم فردا،
یه دو تا کشو نوشته و نقاشی...
حالم ازشون بهم می خوره! اگه کسی می خواستشون، بهش می دادم، جا ندارم، پس باید بریزمشون دور...
الان فردا شده یا نه؟
حالم بهتره،
می گن مریضم،
جلب توجه هم می کنم،
ولی من اهمیت نمی دم...
من اگه بمیرم، اولین کاری که می کنم اینه که نباشم، حالا اگه بودم به تخمم، می رم تو خونه های ملت مسخرشون می کنم! هاهاها! به این کونی ها نگا کن! علافا! بعد می رم زیر بارون لخت می شم داد می زنم! داد! از تو آدما رد می شم، بر می گردم به صورتاشون نگا می کنم، می رم تو اتاق آلبرتو همه کاندوماشو کش می رم، ساعت اولگ رو می کشم عقب تا خواب بمونه نره سر کلاس، رو تخت غازی یه عالمه آبجو خالی می کنم تا نجس شه!
می رم رو همه دیوارای پراگ می شاشم، می رم زیر پل چارلز می گم هو هو هو من روحم تا این توریستای ابله بترسن، بدون بلیت سوار ترام می شم! می رم تو کلاب با همه می رقصم! لخت...
می شینم تو بار ته مونده آبجو های مردمو می خورم، آهنگ انتخاب می کنم بعد...
نمی دونم چی می شه، نمی خوام برم بالا، چون کونی بازیه، یه جا باید تموم شه! همین...
صبح بیدار شدم. همه چیز آروم بود. بارون هم میومد اما نه خیلی چندش آور. اوکی بود. تختم رو مرتب کردم. رفتم دسشویی پساب کردم و زودتر از همیشه بلند شدم و به هیچی فکر نکردم. حتی وقتی دکمه فلاش تانک رو زدم به گرداب تو دسشویی هم خیره نشدم. گفتم که همه چیز خوب بود. چایی درست کردم. برنج خیس کردم. آهنگای شاد گذاشتم. حتی چهل تا شنا هم رفتم. خیلی خوب پیش می رفت. غذا پختم چه غذایی، طوری که دو وعده درست کردم تا واسه فردا هم داشته باشم.
بارون تموم نمی شد. من اون موقه ها، اون دوره ها که خیلی رومانتیک و کونی بودم، موزارت با بارون گوش می دادم و کتاب می خوندم. ولی الان به تخمم هم نیست. بارون جاکش ترین پدیده ی آسمانیه، حتی مزخرف تر از برف. هی اومد، اومد، اومد، ول نمی کرد، هوا تاریک تر می شد، هی اومد، اومد، لعنتی ول نمی کرد، این آهنگه هی تند تر می شد، می کوبید، هی بارون اومد، می خورد پشت شیشه، من اهمیت نمی دادم، ماگم رو پر آبجو کردم و یه ذره عکس شاتگان دیدم، بارون تق تق تق می زد پشت شیشه!! آآآآآآآآآآآآآآآآآ! نکن! نکن! منو نکن لعنتی! اعصابم تخمی شد! می گم نیا! می گم! نیا!!
بعد یهو ایمیل اومد، این آهنگه هی تند تر می شد، بارون لعنتی هم هی می اومد، ایمیله نوشته بود: کس کش، چرا انقدر دیر واسه ویزا اپلای کردی! خطرناک شده، باید بررسی کنیم ببینیم می شه بهت ویزا داد یا نه! وگرنه باید کشور رو ترک کنید! با احترام...
بارون اومد، اومد، از اون بارونای چندش آور رومانتیک که وبلاگا از کون و محتویاتش کسشر می بافن! هی اومد! اعصاب من تخمی تر شد!
روز به این خوبی به گا رفت! همه چیز آروم بود! من تا کی باید وانمود کنم که نرمالم؟؟؟
کونی می گم نیــــــــــا!!
نیآآآآآآآآآآآآآآ!
جون مادرت نیاااا! نیا! نیا! نیا!
چقدر وانمود کنم که افسرده نیستم؟
تهوع دارم،
عق می زنم،
انگشت تو گلوم می کنم،
بالا نمیاد،
من به کسی نیاز ندارم،
حالم از همه آدمای اطرافم بهم می خوره،
بدم میاد ازشون،
بدم میاد،
بدم میاد،
بدم میاد، 
بدم میاد،
بدم میاد،
بدم میاد،
بدم میاد،
واسه من دلسوزی نکنین،
تهوع منو زیادتر نکنین،
من افسرده نیستم،
من نرمالم،
این شمایین که کونی این،
خوشحالین،
که چی؟
که همدیگرو می کنین؟
صبونه کامل میل می کنین؟
سال آخر دانشگاتونه؟
سر کار می رین؟
گرین کارت دارین؟
مقاله آی اس گای دادین؟
واسه امپریال کالج اپلای کردین؟
چار ساله مث سگ تو رلیشن شیپ جدی هستین؟
طرف عاشقتونه؟
اینکه گیتار بلدین بزنین؟

ببین،
همه ی اینا به تخمم،
به تخمم،
من عادیم،
من نرمالم،
من نرمالم
از جلو چشمم برین گم شین!
گم شین،
راحتم بذارین.................................
من تموم شدم،
دیگه نفس...نـ..
نــــ

می کشم
 می کشم،
    لعنتی

من تموم نمی شم...


بوی آمونیاک می دین،
بوی شاش،
ادرار،

بدم میاد ازتون...
من همیشه چتر نجاتمو به کونم بستم،
دیگه چتر نجات نیاز ندارم،
رسوایی حدی داره،
همه فهمیدن،
بذار سقوط کنم،
همین!

حکایت ما، حکایت همون پشه ی روی صفحه مونیتوره،
همه می خوان با ماوس دکش کنن،
نمی شه،
نمی فهمه!
خره،
بابا مث آدم بکوب پس کلمون بمیریم دیگه!
خسته شدم انقدر دور خودم چرخیدم...
تنهایی به تخمم،
اینکه کسی نیست بهم زنگ بزنه عادیه؟
چشامو محكم بستم،
ميگم كوني نيا،
كوني نيا،
ميگم نيا،
عجبا،

بازشون مي كنم
سرخ شدن،
حالت كونيت بهم دست داده...
كسخلي آدما رو به سخره نگيريد،
اينا يه روزي آرزوهايي داشتن،
جدي بودن،
مثل اون ننه اي كه نوزاد نه ماهش زير دوش آب سرد سكته كرد و مرد...
هميشه كون براي رفتن داشتم،
امـّا كون برگشتن...
كون برگشتن خيسه
گريه داره،
همه جارو خيس مي كنه و مي گه:
آبت كم بود؟ دونت كم بود؟!
حالم از طبیعت بهم می خوره
آهن
آهن
آهن

کونی ها این فضاهای رومانتیک رو به خورد من ندین...
بهتر بگم،
من با موزیک خودارضایی می کنم...