من کسخلم،
پس نیستم.
ماده سوسک عاشق اش شد،
او میان  ِدایره ای گچی بود،
گچ ِ ِسوسک کش...
بیا کمی هم سوسک شویم،
به هم  نگاه کنیم،
شاید چندشمان شد...
زیر ِجداره ی  آب چکان ِ کاسه توالت
سوسکی آرام خوابیده،
شاخک هایش از بالا پیداست،
مرد، شیر ِ قرمزرنگ را تا آخر باز می کند،
آب جوش،
قتل،
بخار ِ آب،
جسد سوخته میان فاضلاب!
ما؟؟؟
ما هم شاخک داریم،
از آن بالا پیداست،
در هم می لولیم،
مشکل آنجاست که خداوندمان از دستمال کاغذی استفاده می کند...
داستان  ِآن پلاستیک فریزری که به بوته ی خار گیر کرد
و شاهد اتفاقات بی نظیری شد،
جفت گیری دو سوسمار بیابانی،
شاشیدن زنی که به پیک نیک آمده بود،
توفان شن،
خودکشی چوپان با گوسفندانش،
احداث دوربرگردان برای جاده،

خلاصه از یک پلاستیک فریزر  ِمعمولی بیشتر می دانست،
هنوز هم قهرمانِ پلاستیک فریزرهای آن منطقه است...
 آن روابط تخمی تخیلی خودتان را از روی اعصاب من بردارید،
مثل کشیدن ناخن روی تخته گچی،
بریدن انگشت با لبه ی کاغذ آچار،
گل مژه،
تب خال،
خیابان انقلاب تو گرمای 40 درجه،
دختر چادری پشت میز پلیس +10،

مثل این ها می مانید!
می فهمید، دیوث ها؟

کس شر،

[حذف شد]
چشمانت را ببند،
ببند،
آن کتانی های ساق بلند،
بندهای رنگی رنگی، یکی بنفش، دیگری سبز
راه برو،
آرام، آرام، آرام،
چشمانت را باز نکن،
خواهش می کنم،
کف پاهایت خیس و چروکیده،
جوراب هایت نمناک،
سنگ ها تلق تلق در تاریکی چشمانت له می شوند،
زیر کتانی صورتی،
خارش  ِعمودی  ِگونه هایت،
باز نکن
صدای شر شر آب ِ ِگرم برای مراسم تدفین،
حتی با کتانی های صورتی و آبراه ِ عمودی و شور
اینجا همان قبرستانی است که 
        
         مردگانش چشمهایشان را خود بسته اند
خیلی خودتان را نگایید
این جنده های کنار خیابان وبلاگ نمی خوانند

جمع کنید...