اي كساني كه "نه" مي‌گوييد،
به او فرصت دهيد تا فراموشتان كند...

پ.ن: به فرض فراموشي! فرضي محال.
گوريل‌ها اين همه موهاي زائد دارند،
اي انسان
آرام بگير...
حتي خداوند تخم ِآن را هم نداشت كه در كنار مخلوقاتش دكمه‌ي لايكي قرار دهد...
اين سيگارهاي آخر شب عجب بوي ِ تو مي‌دهند،
مي‌گويند سرطان‌زاست،
ولشان كن،
حتما" تورا نشنيده‌اند...
پيشي ماده‌گربه‌ي مهرباني بود. از بچگي بزرگش كرده بودم. با هم كاست بيتل‌ها را از بر بوديم و بر خلاف گربه‌هاي ديگر حياي عجيبي داشت. ظهرها كه مامان خوابش مي‌برد در را برايش باز مي‌كردم و به اتاق پذيرايي مي‌بردمش، خوب گربه‌ي باحيايي بود، آرام داخل مي‌شد و بدون هيچ حرف اضافه‌اي به اتاق پذيرايي مي‌رفت -همان‌جايي كه مامان‌بزرگ عادت داشت نماز مغرب و عشايش را به جا بياورد- با هم روي مبل مي‌نشستيم و راجع به مسائل روز بحث و گفتگو مي‌كرديم. خيلي خوب گوش مي‌داد. بعد از تمام شدن حرف‌هايم گلدان خاتم مامان را مي‌آوردم و مراسم قرعه كشي را با پيشي انجام مي‌داديم. تمام تيم‌هاي دنيا را روي كاغذ پاره‌ها مي‌نوشتيم و داخل گلدان مي‌ريختيم. من "لاتزيو" را انتخاب مي‌كردم و پيشي بدبخت هم هر تيمي كه گيرش ميامد، از تراكتورسازي گرفته تا پارماي ايتاليا. هميشه جام را مي‌بردم. حقيقتش پيشي فوتباليست خوبي نبود و تنها با دستان گربه‌ايش توپ را هل مي‌داد. من نامردي نمي كردم و هميشه تمام دريبل‌هايي را كه در مدرسه فوتبال ياد مي‌گرفتم رويش امتحان مي‌كردم. چند بار پايم روي دمش رفت و جيغش را بالا ‌آوردم. گاهي اوقات عذرخواهي مي‌كردم و برايش يك ضربه كاشته غير مستقيم مي‌گرفتم. حيوان نجيبي بود هيچ وقت به من -لاتزيو- گل نزد.
پيشي بزرگ مي‌شد. ديگر ميل كمتري به فوتبال داشت. ظهرها بيرون مي‌رفت و من را تنها مي‌گذاشت. خيلي ناراحت بودم تا اينكه يك شب او را با يك گربه‌ي سياه ديدم كه همديگر را ليس مي‌زدند! فاجعه بود! بي اختيار اشك ريختم و فرار كردم! تا چند ماه تحويلش نگرفتم.
تابستان شد. ديگر از آن به بعد نمازهاي مامان‌بزرگ را باطل نكرديم. خانه را عوض كرديم. پدرم هر كاري كرد پيشي راضي نشد با ما به خانه جديد بيايد. يك بار هم اورا محترمانه در كيسه كرد و به خانه جديد آورد اما پيشي بند نمي شد و به خانه قبلي مي‌رفت! جايي كه عاشق شده بود و زندگي‌اي داشت. همان سياه پدرسگ را مي‌گويم.
صبح يك روز ِجمعه تلفن زنگ خورد. بابا گوشي را برداشت. آقاي ِخانه جديد بود. مي‌گفت پيشيتان گم شده. از دو شب قبل رفته و برنگشته. اشكم در آمد. تا سه روز خودزني مي‌كردم كه چرا با پيشي آشتي نكردم! نمي‌دانم! شايد پيشي زير چرخ‌هاي ماشيني رفته باشد. شايد فرار كرد. نپرسيدم به هر حال سال‌ها مي گذرد و عمر يك گربه نجيب زاده هم به اين سال‌ها قد نمي دهد. من عاشق پيشي بودم. هنوز هم هر روز صبح كه بيدار مي شوم بي‌اختيار نگاهي به پنجره مي‌كنم! شايد پيشي آمده باشد
بعدها اسم يكي از دوست‌دخترهايم را پيشي گذاشتم! دختر با حيايي بود و فوتبال هم دوست داشت اما جايش را نگرفت! هيچ‌كس جايش را نمي‌گيرد
اين را به خوبي مي‌دانم، بگذاريد بگويم پيشي فرار كرد، چطور مي‌توان دست‌هاي صورتي پيشي را زير لاستيك‌هاي پيكان آن مادرسگ تصور كرد؟

تصاحب،
چه واژه‌ي فرسوده‌اي
اي كاش تنها دوست مي‌داشتيم...
كلا" از همان اول آدم قُد و ديوث ‌صفتي بودم. مهدكودك كه مي‌رفتم استاد مهدكودكمان موضوع نقاشي مي‌داد. بعد از كلي توضيح و كندوكو نقاشي را تمام مي‌كردم. كاملا" خارج از موضوع! پرت! خيلي خوب يادم مي‌آيد كه يك بار كاسه توالت كشيدم، اصولا" لذت خاصي در كشيدن كاسه توالت مي‌بردم! آنقدر قشنگ شده بود كه تمام بچه‌ها دور ميز من حلقه زده بودند و سفارش كاسه توالت مي‌دادند. كم‌كم خانوم نقاشي خسته شد، خيلي خوب مي‌كشيدم، طوري كه كاسه توالت‌ها، گوريل‌ها، بچه‌غول‌ها و تمام چرنديات من كيف و دفتر بچه‌ها را پر كرده بود. يك‌بار هم براي دوستم پسري را كشيدم كه ايستاده مي‌شاشيد، كنارش هم پلنگ صورتي نشسته بود. از آن موقع مامان دوستم ارتباط مارا با هم مسدود كرد! به من مي‌گفت چيزهاي بي‌ادبي مي‌كشي! اما مامان من خيلي خوب تشويقم مي‌كرد! حتي گاهي كاسه توالت‌ها و پي‌پي‌هاي اطرافش را به ديوار آشپزخانه مي‌چسباند و قربان صدقه پسر نقاشش را مي‌رفت. آقاجان مي‌گفت به بچه چيزهاي خوب ياد بدين تا بعدا" به دردش بخوره! مامان كار خودش را مي‌كرد و من‌هم از رو نمي‌رفتم!
آدم ساكتي بودم، همه دوستانم دختر بودند، از همه‌شان نقاشي مي‌كشيدم و دوستشان مي‌داشتم! آقاجان مي‌گفت اين بچه را وارد محيط‌هاي مردانه كنيد تا عادت كند. اما زندگي بدي نبود. فقط نقاشي مي‌كرديم! تا اينكه خواهر كوچيكم بزرگ شد، رقيب جدي من در نقاشي! طوري اسب مي‌كشيد كه آدم سرجايش ميخكوب مي‌شد! پرنده‌هايي كه واقعا" پرواز مي‌كردند! خوب طبيعي بود كه ديگر كاسه توالت‌ها و بچه‌غول‌هاي من طرف‌دار نداشتند، ديوار آشپزخانه ديگر رنگ و بوي يكه‌تازي من‌را نداشت، همه مهمان‌ها از نقاشي‌هاي خواهرم تعريف مي‌كردند و كاسه توالت‌هاي مرا به تخم كوچكم حواله مي‌دادند! ديگر كم‌تر نقاشي كشيدم، و يك روز ديگر نكشيدم! مثل همه پسر ها يك تيم فوتبال براي خودم انتخاب كردم و اسم بازيكن‌ها را حفظ مي‌كردم، كم‌كم تمام ديوار آشپزخانه پر از اسب شد و كاسه توالت‌هاي من جايي در بين اسب هاي سفيد خواهرم نداشتند.
حالا امروز سعي كردم بعد از شايد 15 سال نقاشي كنم، انقدر روي كاغذ چرند كشيدم كه حالم بهم خورد! افتضاح! تمام كاسه توالت‌ها را درونم حبس كردم! بو مي‌دهم!

حتي نگذاشتند نقاشي كنم! حرامزاده‌ها! ديوث‌ها! يك روز حالتان را مي‌گيرم...
ماهي‌ها اشك مي‌ريزند،
ما نديده‌ايم،

پس اين همه دريا از كجا آمده‌است؟
شعر بايد بيايد، 
آمدني است مثل شاش...
من هميشه اين حق را به مامانم مي‌دادم كه عاشق باشد، همان موقع‌هايي كه پشت سينك ظرفشويي با پيش‌بند و يك عالمه كف، "فريدون فروغي" مي‌خواند و يواشكي اشك مي‌ريخت. براي همين هميشه وقتي فروغي گوش مي‌كنم ياد ظرف‌شويي خانه‌مان مي‌افتم،اصلا"  اين آهنگ‌ها بوي مايع‌ظرفشويي مي‌دهند. مي‌توانم آن زمان‌هايي را به ياد بياورم كه مامان با رنگ‌هايش نقاشي‌هاي ون‌گوگ و گوگن را پشت سر هم كپي مي‌كرد، هيچ وقت نگذاشت اين نقاشي‌ها مثل آدم روي تابلو بمانند. به محض خشك ‌شدن رويشان دوباره رنگ مي‌ماليد! مي‌گفت "پسر اينا حال آدم رو جا ميارن" همه‌ش زرد، زرد، زرد، تمام تابلوها زرد بودند. يك بار تابلويي تمام زرد كشيد و وسطش درخت كوچكي را تنها گذاشت! خيلي دوستش داشتم. لامذهب حزنناك بود.
خلاصه اين حق را به مامان مي‌دهم كه عاشق بوده باشد، چه پشت سينك آشپزخانه يا پشت بوم توي اتاقش. فرقي نداشت، به هر حال ديوانه بازي درمياورد. شايد عاشق كسي بود، آن پدرسگ هم ولش كرده بود، و يا شايد عاشق شده و به آن حرامزاده نرسيده باشد! حالا چه بر سر گندم‌زارهاي هلند يا سينك آشپزخانه‌مان مي‌آيد به درك! مهم اين است كه يك پدرسگي اين كار را با مامان كرد!
من هميشه به مامان حق داده‌ام...
ترجيح مي‌دهم سيگار را با كبريت روشن كنم،
نمان،
روشن كن و گم شو،
سيگاري‌ها دل ِخوشي از فندك ندارند...
موهايت را تكاني ده،
دانه‌دانه شعر مي‌بارد،
حالا پيراهن‌ات بوي قافيه مي دهد!
شب‌ها گوشه‌ي بالشت را در دهانم فرو مي‌كنم،
آخر مي‌داني،
مي‌ترسم ناگاه خوابت را ببينم،
بگويم "دوستت دارم" و  بروي!
پراگ سفيد،
روح  سفيد،
شراب‌ سفيد،
دود  سفيد،
رنگ تو در بي‌رنگي است...
اي كاش چشمانت پنجره داشت،
صبح‌ها كنارش سيگاري مي‌كشيدم و شب‌ها باران را تماشا مي‌كردم!

اتاقم زير شيرواني است،
پنجره‌اي روي سقف دارم،
تو روي شيرواني نشسته اي و اشك مي‌ريزي،
شب‌ها دانه‌هاي اشك‌ را روي پنجره مي‌شمارم تا به خواب روم،
ديگر حتي باران هم نمي‌خواهم،
گريه كن عزيزم...
به تعداد آدم‌هاي نفهم ِ روي زمين، آدم‌هايي وجود دارند كه فهميده نمي‌شوند...
چيزي نگو،
به باران نگاه كن،
حواست را گوشه‌اي رها كن  تا خيس شود،
من از تو عكس مي‌گيرم،
در حالي كه تو به باران چشم دوخته‌اي،
شايد نگاهت خيس بماند،
هيچ چيز نگو
چه كسي مي‌فهمد نگاه خيسمان را...
به تو نگاه مي‌كنم،
موهايت را بافته‌اي
مثل كشيدن ِ سيگار در باد،
سيگار سرخ‌تر است وقتي باد مي‌وزد،
تو موهايت را بافته‌اي
نگاهت مي‌كنم،
تمام ترسم تمام شدن‌ ِ توست،
مثل سيگار در باد،
تو مال ِ من نبودي،
باد تورا تمام خواهد كرد...
موهايت را نارنجي كن،
تا كنارت راه بروم
و آب پرتقال بخورم،
چقدر اين آب پرتقال به تو مي‌آيد
هميشه موهايت را نارنجي كن!!!
آهاي آدما،
يكي داره اونجا جون مي‌ده،
اگه گفت كمك، كمك!
بريزين سرش بزنينش،
طوري كه نفهمه از كجا خورده!
اي كاش خميري بودي،
آن‌وقت هر وقت بغلت مي‌كردم،
جاي دستانم روي كمرت مي‌ماند،
حفره‌هايي از انگشتانم،
مي‌توانم كمي قهوه در آن‌ها بريزم،
لب‌هايم را روي كمرت بگذارم تا قهوه و بيسكويت بخورم...

چشمانم را مي‌بندم،
"راجر واترز" يويو بازي مي‌كند،
من "هي يو" مي‌خوانم،
چشمانم را باز مي‌كنم،
يويو بالا مي‌رود،
پايين مي‌رود،
و زندگي دوباره عادي مي‌شود...
دوست دارم از يك برج 237 طبقه‌اي سقوط كنم،
در ميان راه كمي خريد كنم،
 نگاتيو، قهوه، شير و كورن‌فلكس
خب كمي هم به تو فكر كنم،
كم‌كم مي‌رسم،
نگران نباش...
آنقدر نگاهش كردم كه آخر چشمانم را گاز گرفتم...
تمام فاصله‌مان با كاسه‌اي سراميكي
درون اتاقكي كوچك،
شايد خطي زرد باشد،
فاصله كم است،
اما خوشحاليم از پاكي خودمان،
ما هميشه شادابيم از فاصله‌اي زرد و خيس
كمي هم بايد باران روي‌مان ببارد...