نمي‌دانم،
شايد به يك نگاه بسته باشي...
نوشته‌هايي وجود دارند،
اين را به خوبي مي‌دانم،
اما در قسمت زيرين هر نوشته آدمكي هست،
با فشار دادن ِ اين آدمك، او خندان مي‌شود،
براي فشار دادن اين آدمك بايد دكمه‌اي را روي ماوس فشار داد،
اگر هزار نفر يك نوشته را هزار مرتبه دوست داشته باشند،
يعني هزار كليك، كه به ازاي هر كليك "يك" دوست داشتن شكل گرفته است،

در زندگي كساني را دوست داريم بدون كليك، بدون لبخند، شايد هم بدون دانستن اين كه او را دوست داريم،
اما اين را به خوبي مي دانم كه بعضي ها حتي يك "دوست داشتن" هم بالاي سرشان ندارند، صبح‌ها بيدار مي‌شوند و قبل از هر چيز بالا سرشان را نگاه مي‌كنند كه شايد كسي دكمه‌اي را خندانيده باشد،
فايده‌اي ندارد،
اين است كه سيگاري روشن مي كنند و جلوي پنجره مي‌ايستند تا "دوست داشتن" هاي ديگران را بشمارند،
اين آدم‌هاي "دوست داشتن" شمار نمي‌دانند كه تمام دوست داشتن‌ها را خودشان شكل مي‌دهند و فشار مي دهند!
من هيچ وقت وارد جزئيات نشده‌ام،
اما آيا مي‌توان از نم ِ عرق ِ مرد ِ اعدامي لابه‌لاي الياف ِ طناب ِ دار گذشت؟
يا مي‌توان گفت اصطكاك قانوني است كه پايه‌هاي چارپايه را سست‌ناك، منتظرضرب چكمه‌هاي سرباز گذاشته است؟
زندگي را معنا كنيد،
شيارهاي كف چكمه‌هاي سرباز يا نگاه ِ مرد به زير ِ چشم‌بند ِ سياه؟
نه، هيچ‌كدام،
تنها معنا شده‌ايم!
بندها را به آرامي از ميان سوراخ‌هاي كتاني‌ عبور مي‌دهم،
در ِ كمد را باز مي‌گذارم،
لباس‌هايم را تا نمي‌كنم،
پنجره را باز كرده‌ام،
نمي‌دانم،
شايد هنوز نگاه تو آنجا، لابه‌لاي لباس‌هايم،
يا كه قدم‌هايت ميان سوراخ‌هاي كتاني جا مانده باشند،
تو بايد بروي، 
من پنجره را باز مي‌گذارم،
لباس‌ها را تا نمي كنم،
شايد بروي!
كنار خيابان قدم مي‌زدم،
شايد هم مي‌زنم،
نمي‌دانم، به هر حال موضوع زمان نيست،
زمان را كنار مي‌گذاريم،
قدم خواهم زد كنار خيابان،
سگي به دنبالم خواهد دويد،
صاحب سگ در حال خريد كفش است،
سگ مي‌دود،
اما دنبال من نه،
هوا آفتابي است و كبوتري نه چندان زيباتر از كلاغ به تكه ناني نوك مي‌زند،
خوب شايد كمي هم به عقب بازگرديم، نه خيلي عقب، به اكنون،
من در كتابخانه دانشگاه نشسته‌ام و كار مي‌كنم،
به هر حال موضوع ما زمان نيست،
كبوتري كنار خيابان به تكه ناني نوك مي‌زند،
سگي مي‌دود و صاحبش كفش مي‌خرد،
موضوع ما زمان نيست...
پست مدرنیسم و اگزيستنشيال‌نايهليسم را رها كنيد،
تنها بگوييد چشمانش را از كجا آورده است!
خوب سوسك مرده است،
خبر خوبي نبود،
پنجره را براي سيگار كشيدن باز كردم،
من فقط مي‌خواستم خاكسترش را لبه‌ي پنجره بتكانم،
اما جنازه‌ي مستأصل سوسك را ديدم،
جمع شده بود، ملول و درمانده، هنوز بوي روح جستجوگر مي‌داد،
دستان سياهش را داخل شكمش جمع كرده بود و به بالا نگاه مي‌كرد،
نمي‌دانم دلم مي‌خواهد احترام بگذارم،
گريه نه، اما كمي درد برايش حرمت خاصي را به بار خواهد داشت،
و وحشتناك‌ترين لحظه آنجا بود كه فهميدم سوسك، پردار نبود،
زانوهايم سست شد و روي زمين دراز كشيدم،
اشك ريختم و به خود پيچيدم، صورتم را به كف اتاق چسبانيدم،
سوسك پر نداشت...
گوشه‌ي چشمانم برايت درد مي‌كند...
سوسكي كنار پنجره راه مي‌رود،
دماغم را به شيشه چسبانده‌ام و تماشايش مي‌كنم،
بگذاريد كمي وسيع‌تر نگاه كنيم،
سوسك راه مي‌رود تا راهي براي خروج بيابد،
دست‌هاي سياهش را به ديوارك سفيد پنجره مي‌مالاند،
راهي نمي‌يابد، تلاش مي‌كند، اما محصور شده است،
سوسك‌هاي زيادي در اين شهر به دنبال سوراخ‌ها، دست‌هايشان را به ديوارها مي‌مالانند،
سوسك‌هاي زيادي زيبايي خودشان را لاي لولاهاي يك پنجره به اميد فرار جا گذاشته‌اند،
بگذاريد كمي وسيع‌تر نگاه كنيم،
پنجره‌هاي سفيد زيادي وجود دارند كه روي شيشه‌شان دماغي چسبيده است...
ياد ِتو را با سيگار مي‌مكم،
خاكستر را لب پنجره مي‌تكانم،
باد تو را مي‌برد،
آسمان امروز آبي است،
و شش‌هايم بوي ِتو مي‌دهد،
چايي سرد شد...
هيچ‌وقت شعر آمدني نبود،
شعر در ِ تراموا است
 تو را لابه‌لاي ديربودن هايت جا مي‌گذارد...
عكس ماه تو آب افتاده بود. قوها تحويل نمي‌گرفتن. پاهامو رو هم انداخته بودم و به نون خشك‌هاي تو پلاستيك نگاه مي‌كردم كه واسه قوها اوورده بودم. سيگار روشن كردم و نشستم تا سال تحويل شه. به آهنگ‌هايي كه انتخاب كرده بودم گوش مي‌دادم. همينجور با پك‌هايي كه به سيگار مي‌زدم به ساعت نگاه مي كردم تا سال تحويل بشه. آروم آروم ثانيه‌شمار واسه خودش مي‌رفت جلو و من با چشام دنبالش مي كردم! سال تحويل شد! هيچي نشد! قوها تحويل نگرفتن، ماه از جاش تكون نخورد، آدما هم واسه خودشون راه مي‌رفتن! منم دستمو گذاشتم رو گوشيم تا ببينم اولين تبريك رو كي بهم مي‌گه! به "ويرا" گوش مي‌دادم! يه ذره گذشت، هيچ اتفاقي نيفتاد! همه چيز عادي! نه زنگي نه مسيجي! هيچي! هيچي! دو ساعت گذشت و منم به ماه خيره شده بودم و "هي يو" گوش مي دادم!
يه نگاهي به پلاستيك نون خشك‌ها انداختم و يه پك به سيگار زدم و رفتم تو فكر! همه نون‌ها رو پرت كردم اون ور و بلند شدم رفتم! فكر مي‌كردم، خيلي چيزا فهميدم! خيلي چيزا! خيلي هم چيز عجيبي نبود!

اومدم خونه خوابيدم
خب بايد چي كار مي كردم؟...
مي‌تونم بگم احساس خاصي ندارم. تو خيابون‌هاي اين شهر نه خبري از ماهي قرمز هست و نه سبزه و سمنو. روز اول عيد بايد برم سر كار. اولين سال تحويل زندگيمه كه تنها هستم. هيچي نخريدم، حتي يه جفت جوراب!
اشكال نداره، برا سال تحويل برنامه‌هايي دارم. مي‌خوام برم پل و به رودخونه نگاه كنم. با دستبند ِ سبز. خوب يه چند تا سيگار مي‌كشم و منتظر مي‌مونم تا سال تحويل بشه! شايد تو دلم تبريك هم گفتم، نمي‌دونم شايد هم خوابيدم. شايد يه صد كروني به خودم عيدي دادم! خلاصه با خودم حال مي‌كنم!
امشب يه دوست پيدا كردم. هنوز نديدمش. ولي عاشقشم. شبا بيدار مي‌مونه و مثل خودم با خودش حال مي‌كنه، عاشقشم، همه خوابن! 



دوست داشتن‌ات پرواز است،
بر فراز سرزميني بي‌فرود...
داشتم كنار پل با مرغ‌هاي دريايي سيگار مي‌كشيدم، تو حال و هواي خودم بودم و آهنگ گوش مي‌كردم، خيلي خلوت بود، يه دفه ديدم يكي داره مي‌زنه پشتم، جا خوردم، برگشتم ديدم يه خانوم داره مي‌گه "مي‌شه يه عكس ازمون بگيري"؟
خوشحال بودن، چند تا عكس ازشون گرفتم و دوربين رو دادم بهش! رفتم تو حال خودم! يه ذره گذشت دوباره ديدم يكي زد پشتم! دوباره خانومه بود! 
" اومدم بگم عكس‌ها عالين! عالي!"
يه لبخند زدم گفتم" ممنون"!
(تو دلم گفتم امكان نداره، من كه عكاسي نمي‌كنم، تازه مگه عكس هر كسي به اين راحتي خوب مي شه؟)
پل خلوت‌تر شد...
بعضي روزا بوي سگ مي‌دن، مهم نيست چند شنبه است، همون صبح كه بيدار مي‌شي بوي گند مي‌شنوي، بوي لاشه! من آدم ِ احمقي هستم اما تسلط ِ عجيبي روي تشخيص كيفيت روزها دارم، طوري‌كه بعضي وقت‌ها با همون آلارم ساعت مي‌فهمم اون روز قراره چه روزي باشه. در چنين روزهايي هر كاري كني هيچ فايده‌اي نداره، مي‌ري قدم بزني، انقدر تنهايي كه حتي از خجالت نمي‌توني به سنگفرشها خيره بشي، مي‌خواي سيگار بكشي همه سيگارا تموم شدن! كار مي‌خواي كني نمي‌شه!
خلاصه بوي سگ مي‌ده همه چيز! بوي سگ مي‌ديم هممون!
همه چيز به كنار،
آن چشمهايت!
...
مامان ايميل زده مي‌گه "پسرم سبزه يادت نره، حتما" بريز"
من جواب دادم "مامانم، آخه من سبزه بريزم، اين بنده‌هاي خدا رو سبز كنم، بعد ديوونه نمي‌شن اين همه برف ببينن؟ ديوونه نمي‌شن قيافه اخموي منو هر روز صبح ببينن؟
نه مامان، من آدمش نيستم، من چيزي رو الكي سبز نمي‌كنم، بذار تنهاييمون‌و بكنيم

قربانت
پسر"
به طور قاطع و علني بايد اعلام كنم من موجود تخمي‌اي هستم، هيچ‌كس تحمل من‌و نداره، همه فرار مي‌كنن! بعضي وقتا فكر مي‌كنم نوشتن تنها كاريه كه مي شه انجام داد، اين آدمارو بايد به حال خودشون ول كرد، اگه مي‌فهميدن كه آدم نمي‌شدن! به خدا ديوانه‌ان، هر روز صبح بيدار مي‌شن مي‌رن سر "كار و زندگي" خودشون! بيكارن ديگه! جالب اينجاست چيزي دارن به نام اوقات فراغت، اين آدما نهايت استفاده رو از اين اوقات مي‌برن، مي‌رن مسافرت، دور هم مي‌شينن شام مي‌خورن و به هم ديگه تيكه مي‌ندازن! هميشه هم شاكي‌ان!
تازه يه سري از اينا عاشق مي‌شن! حساب كن اينا دارن هزاران سال روي اين كره‌ي خاكي مي‌شاشن، هنوز هم عاشق مي‌شن! بعد فكر مي‌كنن "واي، من بهترين موجود دنيا هستم، من عاشقم! اون منو دوست داره"
اين آدما تخمي‌تر از اين حرف‌ها هستن، ولشون كن بابا!
دود سيگار موجود عجيبيه، از يه عالمه دهن مياد بيرون، بالا ميره، از تو هواكش رد مي‌شه، بوي تن همه آدما رو به خودش مي‌گيره، مي‌ره بالا. هميشه به دودهاي سيگار فكر مي‌كردم كه اون بالا چي كار مي‌كنن، اين همه دود تو اين دنيا، يكي بوي قهوه مي‌ده، يكي بو رژلب، يكي بوي عرق، يكي آبجو، يكي سكس، شايد يكي هم اشك!
حالا حساب كن همه‌ي اينا مثل روح اون بالا تو آسمون جمع مي‌شن و به آدمايي كه باهاشون كشيده شدن نگاه مي‌كنن. شايد مي‌خندن، از بالا ياد گذشته‌ها ميوفتن كه چقدر حرف‌هاي عاشقانه شنيدن، چقدر تنهايي كشيدن، چقدر بوهاي مختلف رو تحمل كردن و الان اين بالا دارن پرواز مي‌كنن! شايد يه ذره هم دلشون براي اون لب‌هاي غنچه شده يا براي اون حرف‌ها تنگ بشه .
اين دودهاي سيگار همه جا هستن. موجودات عجيبي هستن. روشون حساب كنين. باهاشون حرف بزنين. به هر حال ميرن اون بالا بدون ما! انقدر راحت فوتشون نكنين، يه ذره نگاشون كنين و دلداري بگيرين!
اينا موجودات عجيبي هستن! انقدر راحت فوتشون نكنين! به‌خدا!
دختر قدبلند با موهاي بلوند، سيگاربه‌دست تو پياده رو راه مي‌رفت، سرش پايين بود و فكر مي‌كرد، از لج و عصبانيت برف‌ها رو له مي‌كرد. خيلي عصباني بود، رسيديم به ايستگاه و منتظر ترام ايستاديم، يواشكي به صورتش نگاه مي‌كردم، يه دفعه يه اشك از چشمش افتاد پايين و قل خورد رفت تو شالش، تند تند اشك مي‌ريخت و سيگار مي‌كشيد!
به اين فكر مي‌كردم شالش چه بوي اشكي مي‌ده، اون احمقي كه بغلش مي‌كنه از گردن و گونه‌هاش حالا هيچي، از شالش كه مي‌تونه بفهمه دختره گريه كرده، ها؟
چه فايده اين روزا كسي چشماي آدم رو باور نمي‌كنه، چه برسه به شال!


خيـلي دوسـت داشتم يه راننده تاكـسي مي‌شدم. فقط هم شـب‌ها كـار مي‌كـردم. آهنگ‌هايي كه دوست داشتم رو برمي‌داشـتم مي‌رفتم تو خيابون‌ها. تا صبح دور شهر مي‌چرخيدم. آدماي مختلف سـوار مي‌كـردم. از آيــنه به چشماشون يواشكي نگاه مي‌كردم و آهنگ گوش مي‌دادم. مطمئنم آدماي تنهاي زيادي سوار ماشين من مي‌شدن، آدمـايي كه مثل خود مـن با شب زندگي مي‌كنن، با شب آهنگ گوش مي‌دن، شبا كه بارون ميـاد مي‌زنن بيرون و زير ِ بارون راه مي‌رن و فكر مي‌كنن.
اما يه چشم حتما" بايد با بقيه چشم‌هاي تو آينه فرق مي داشت، ولي چه فايده، مسيرش كوتاه بود و زود پياده شد.
بي‌خيال، من فقط راننده‌ام بايد مي‌رسوندمش به جايي كه مي‌خواست.
اگر تمام مردان دنيا چگونه دوست داشتن را مي‌دانستند، هيچ زني كفش تَق تَقي (پاشنه بلند) پايش نمي‌كرد.
براي علي و حرف‌هاي باقي‌مانده

خورشيد را دونيم كن، از وسط،
جايي كه آفتاب تابيدنش مي‌آيد،
سياه چاله‌ها حماقت ِ مارا به سخره گرفته اند،
گچ را دونيم كن، از وسط،
محور ِ ايكس‌ها را روي چشمانش بكش،
لبخندش نمودار ِ خيانت‌ است،

حق دارد،
آفتاب نديده است...
به نرمي ِ فيلتر ِ يك سيگار ميان انگشتانم،
دوست‌ات خواهم داشت...
خيلي وقت‌ها با خودم فكر مي‌كنم برم سازدهني ياد بگيرم، برم رو پل فقط ساز بزنم، اشك ِ همه آدمارو در بيارم، آخرش پول‌هارو بردارم برم تا صبح قهوه و آبجو بخورم، سيگار بكشم و حماقت كنم!
با اشك ِ آدما بازي كنم، ازشون پول دربيارم، آدما واسه اشك خوب پول خرج مي‌كنن!
پرهايم را نكِش،
خيلي وقت است جَلد ِ چشمان ِ تو ام!
صداي خش‌خش دمپايي روي آسفالت‌هاي خاكي،
صداي ِ آخرين لحظه مي‌دهي...