این اواخر خیلی آسان به گا می روم. فرض کنید روی یک صندلی بلند، لب بار نشسته اید و آبجو می خورید. ناگهان احساس می کنید شئ ای بلند به اعماقتان نفوذ می کند. نمی خواهم صرفا" روی این نکته تأکید کنم که برای به گا رفتن حتما" به چیزهای بلند نیاز است، اگر کمی ساده تر به موضوعات اطرافمان نگاه کنیم و گاییده شدنمان را تفسیر نکنیم حتما" به این نکته می رسیم که لابلای زمان "کیرهای بلند"ی کاشته اند، و نشستن به روی این چیزهای بلند کاملا" اجتناب ناپذیر است.
حس کونی مازوخیسمی همه ی ماست، ما دهه ی شصتی ها و کونکش های کنار خیابان های دود گرفته ی تهران که سوپ را تند بخوریم، حس کونی نسل پدران ما بود که انقلاب کنند، این "کیرهای بلند" لابلای ذرات خاک و زمان گیر کرده اند، حالا گاهی اوقات روی صندلی بار یا توی شورت تک تکمان.
شاید باورتان نشود، اما من بیشترین آلات جنسی صیقلی و بلند را لابلای سنگ های تخت جمشید، خط میخی و سکه های اشکانی دیده ام. چارشنبه سوری، زبان شیرین و کیری فارسی. میدان تخمی آزادی، جنبش لجنی.
من مرد یا زن ِ پریدن از روی کیر نیستم، با شما هم کاری ندارم، فقط خواستم خیلی کونی وار این نکته را روی یخچال بزنم که هیچ گهی نیستیم، خانه هم از بست ویران نیست، تنها این کیرهای اطراف کمی در منطقه ی ما بیشتر رشد کرده اند، آن خراب شده، آن کیرکده برای هیچ حرامزاده ای نیست.

هشدار، آنجا باید میلیون ها سال پیش خالی از سکنه می شد...
یه شب مردم،
صبح زنده نشدم،
همینجور مرده رفتم سر کلاس،
استاد گفت:
آهای، با توئم، خجالت بکش،
من خجالت کشیدم،
رفتم غذا خوری،
غذا خوردم،
جنازه حرف می زد،
ساعت سه شد،
به این نتیجه رسید که زنده ست،
مارلبرو گرفت فندک کشید زیرش و با فرضِ مرده بودن رفت خونه...
بله،
زندگی را باید کرد...