سوسكي كنار پنجره راه ميرود،
دماغم را به شيشه چسباندهام و تماشايش ميكنم،
بگذاريد كمي وسيعتر نگاه كنيم،
سوسك راه ميرود تا راهي براي خروج بيابد،
دستهاي سياهش را به ديوارك سفيد پنجره ميمالاند،
راهي نمييابد، تلاش ميكند، اما محصور شده است،
سوسكهاي زيادي در اين شهر به دنبال سوراخها، دستهايشان را به ديوارها ميمالانند،
سوسكهاي زيادي زيبايي خودشان را لاي لولاهاي يك پنجره به اميد فرار جا گذاشتهاند،
بگذاريد كمي وسيعتر نگاه كنيم،
پنجرههاي سفيد زيادي وجود دارند كه روي شيشهشان دماغي چسبيده است...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر