خوب سوسك مرده است،
خبر خوبي نبود،
پنجره را براي سيگار كشيدن باز كردم،
من فقط ميخواستم خاكسترش را لبهي پنجره بتكانم،
اما جنازهي مستأصل سوسك را ديدم،
جمع شده بود، ملول و درمانده، هنوز بوي روح جستجوگر ميداد،
دستان سياهش را داخل شكمش جمع كرده بود و به بالا نگاه ميكرد،
نميدانم دلم ميخواهد احترام بگذارم،
گريه نه، اما كمي درد برايش حرمت خاصي را به بار خواهد داشت،
و وحشتناكترين لحظه آنجا بود كه فهميدم سوسك، پردار نبود،
زانوهايم سست شد و روي زمين دراز كشيدم،
اشك ريختم و به خود پيچيدم، صورتم را به كف اتاق چسبانيدم،
سوسك پر نداشت...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر