پيشي ماده‌گربه‌ي مهرباني بود. از بچگي بزرگش كرده بودم. با هم كاست بيتل‌ها را از بر بوديم و بر خلاف گربه‌هاي ديگر حياي عجيبي داشت. ظهرها كه مامان خوابش مي‌برد در را برايش باز مي‌كردم و به اتاق پذيرايي مي‌بردمش، خوب گربه‌ي باحيايي بود، آرام داخل مي‌شد و بدون هيچ حرف اضافه‌اي به اتاق پذيرايي مي‌رفت -همان‌جايي كه مامان‌بزرگ عادت داشت نماز مغرب و عشايش را به جا بياورد- با هم روي مبل مي‌نشستيم و راجع به مسائل روز بحث و گفتگو مي‌كرديم. خيلي خوب گوش مي‌داد. بعد از تمام شدن حرف‌هايم گلدان خاتم مامان را مي‌آوردم و مراسم قرعه كشي را با پيشي انجام مي‌داديم. تمام تيم‌هاي دنيا را روي كاغذ پاره‌ها مي‌نوشتيم و داخل گلدان مي‌ريختيم. من "لاتزيو" را انتخاب مي‌كردم و پيشي بدبخت هم هر تيمي كه گيرش ميامد، از تراكتورسازي گرفته تا پارماي ايتاليا. هميشه جام را مي‌بردم. حقيقتش پيشي فوتباليست خوبي نبود و تنها با دستان گربه‌ايش توپ را هل مي‌داد. من نامردي نمي كردم و هميشه تمام دريبل‌هايي را كه در مدرسه فوتبال ياد مي‌گرفتم رويش امتحان مي‌كردم. چند بار پايم روي دمش رفت و جيغش را بالا ‌آوردم. گاهي اوقات عذرخواهي مي‌كردم و برايش يك ضربه كاشته غير مستقيم مي‌گرفتم. حيوان نجيبي بود هيچ وقت به من -لاتزيو- گل نزد.
پيشي بزرگ مي‌شد. ديگر ميل كمتري به فوتبال داشت. ظهرها بيرون مي‌رفت و من را تنها مي‌گذاشت. خيلي ناراحت بودم تا اينكه يك شب او را با يك گربه‌ي سياه ديدم كه همديگر را ليس مي‌زدند! فاجعه بود! بي اختيار اشك ريختم و فرار كردم! تا چند ماه تحويلش نگرفتم.
تابستان شد. ديگر از آن به بعد نمازهاي مامان‌بزرگ را باطل نكرديم. خانه را عوض كرديم. پدرم هر كاري كرد پيشي راضي نشد با ما به خانه جديد بيايد. يك بار هم اورا محترمانه در كيسه كرد و به خانه جديد آورد اما پيشي بند نمي شد و به خانه قبلي مي‌رفت! جايي كه عاشق شده بود و زندگي‌اي داشت. همان سياه پدرسگ را مي‌گويم.
صبح يك روز ِجمعه تلفن زنگ خورد. بابا گوشي را برداشت. آقاي ِخانه جديد بود. مي‌گفت پيشيتان گم شده. از دو شب قبل رفته و برنگشته. اشكم در آمد. تا سه روز خودزني مي‌كردم كه چرا با پيشي آشتي نكردم! نمي‌دانم! شايد پيشي زير چرخ‌هاي ماشيني رفته باشد. شايد فرار كرد. نپرسيدم به هر حال سال‌ها مي گذرد و عمر يك گربه نجيب زاده هم به اين سال‌ها قد نمي دهد. من عاشق پيشي بودم. هنوز هم هر روز صبح كه بيدار مي شوم بي‌اختيار نگاهي به پنجره مي‌كنم! شايد پيشي آمده باشد
بعدها اسم يكي از دوست‌دخترهايم را پيشي گذاشتم! دختر با حيايي بود و فوتبال هم دوست داشت اما جايش را نگرفت! هيچ‌كس جايش را نمي‌گيرد
اين را به خوبي مي‌دانم، بگذاريد بگويم پيشي فرار كرد، چطور مي‌توان دست‌هاي صورتي پيشي را زير لاستيك‌هاي پيكان آن مادرسگ تصور كرد؟

هیچ نظری موجود نیست: