خوب خيلي هم جالب نبود. ما درس مي‌خوانديم. سر و كله همه‌ي ما توي درس بود. اصولا" بچه‌ها همه‌شان يا مي‌خواستند شريفي بشوند يا نهايتا" در بدترين شرايط پلي‌تكنيكي. اين ما بوديم كه بين اين همه آدم گير افتاده بوديم. از همان اول اداي بچه‌هاي تيزهوش را درمياوردم. هيچ كس نمي‌فهميد كه بعد از امتحان‌هاي خفن انرژي اتمي گوشه‌اي را گير مي‌آوردم و سيگاري دود مي‌كردم. باور كنيد هيچ كس نمي‌دانست. آن احمق‌هاي دوست داشتني تست‌هايشان را باز مي‌كردند و سوال فيزيك مي‌پرسيدند كه به كدام گزينه راي مي‌دهم! كس‌خل بودم! در يك كلام ريدم! چه شب‌هاي كنكوري بود كه من با عرق سگي گذراندم! يا به جاي خواندن كتاب‌هاي كنكور، سارتر را باز مي‌كردم  و ادعاي روشنفكريم مي‌شد. براي خودم قهوه مي‌ريختم، كتاب‌هاي گاج و قلمچي را پهن ميز مي كردم و سيگاري هوا مي‌كردم! "تهوع" سارتر را با فرض فهميدن همه مطالب به همراه قهوه نوش‌جان مي‌كردم! بعد از چند ساعت قفل اتاق را باز مي‌كردم و به آشپزخانه مي‌رفتم! مامان از خرخواني من خوشنود بود كه عجب پسري دارد! سال ديگر همين موقع طبق پيش‌بيني‌هاي مشاور دبيرستان، شريف آي‌تي مي‌خواند! خوب من كه به تخمم نبود! 
وسط سال مي‌خواستم تغيير رشته دهم! آن هم به هنر. حالا چرا؟ چون دختر روياهاي تين‌ايجري من مي‌خواست عكاس شود و هنر بخواند! چقدر همه دور من را گرفتند كه اين كار اشتباه است، نكن! 
نمي‌دانم من اين كار را نكردم! يعني امكان اين كار نبود. ديگر هرگز لاي كتاب را باز نكردم. همه‌ي درس‌ها روي هم باد كرد. هيچ‌كس تحويلمان نمي‌گرفت. ما هم از همه جا بيخبر با دخترهاي هنرستان ِ نزديك ِ دبيرستان به قهوه خانه مي‌رفتيم و سيگار مي‌كشيديم! هميشه لبخندي روي لبم بود كه همه را پيچانده‌ام. آدم ديوانه بازي‌اش مي‌گيرد.
كنكور را ريدم. ديگر حتي آن هنرستاني ها هم تحويل نمي‌گرفتند. براي خودم داخل اتاق مي‌نشستم و كتاب مي‌خواندم. فرهاد گوش مي‌دادم. ابتداي افسردگي بلند مدت من بود. از همه چيز بدم ميامد. از ايران متنفر بودم. از مردم، دخترها، دوستانم، همه! تصميم گرفتم بيايم خارج تا شايد اين دوران فشار و پوچي تمام شود. امروز اينجا هستم. راستش را بخواهيد هنوز هم تهوع سارتر همان معاني خودش را دارد يا پينك‌فلويد و فرهاد يك جور مي‌خوانند. نمي‌دانم چه چيز در من مي‌گذرد. به هيچ چيز ميل ندارم. خيلي وقت هست به اين نتيجه رسيده‌ام كه دنيا جاي من نيست. اين دنيا براي آدم‌هاي خرخوان و باانگيزه است كه دوست دارند زندگي نرمال بشري را حفظ كنند. 

تبارك‌الله! آفرين به اين انسان هاي نرمال روي زمين كه مارا به گا داده‌اند!
آدم‌هاي نرمال!
حالم از همه‌تان به هم مي‌خورد!

راحتم بگذاريد...

هیچ نظری موجود نیست: