از توهمات جدید من اینه که نصف شبها نزدیک صبح اینجا، تو قلب اروپا، صدای اذان می شنوم، کله مو از پنجره بیرون می برم، همه آروم و ملو تو بار روبرویی دارن قه قه می خندن و مست و پاتیل با هم حرف می زنن، نمی دونم، شاید از بچگی تو کله مون با ماوراء طبیعه خیالات فانتزی بافتن، همون موقع ها که صدای پچ پچ الله اکبر و تسبیحات اربعه نه نه جان از اتاق بغلی میومد و حال منو بد می کرد، به خودم فشار میووردم که بدم نیاد چون می رم جهنم و تو دهنم سرب می ریزن...
مشکل از نه نه جان بود که فرق شاش رو با آبجو نمی تونست تشخیص بده...
۶ نظر:
توهم...ابجو...ننه جان
ذهن هممون رو با همین ماورا الطبیعه پر کردن ،
همین می شه که توهم های اینطوری داریم هممون
هی! چند هفته س به وبت سر نزدم؛در واقع دیگه حوصله وبتو نداشتم؛خوندنش فایده ای واسه آدم نداش
میدونم تو واسه خودت مینویسی نه واسه دیگران
ولی...
حالت بده ها...میدونم که خودتم می دونی و بیزاری ازینکه راجع حالت نظر بدن
اما...نگرانت شدم این پستهای آخریتو خوندم.
یه فکری به حال خودت بکن
یه تغییری بده این زندگی نکبتی ت رو
آدم مثه تو دیده بودما اما تو وضعت وخیم تره انگار!
راستشو بخوای نفر قبلی که مثه تو دیدم خیلی سعی کردم یه راهی از ذهنم برا کمک بهش پیدا کنم
اما نشد و اون همچنان...
حالا که راه حلی ندارم پس بهتره دهنمو ببندم.
برات آرزوی موفقیت میکنم
باورت نمیشه اما 2هفته پیش رفته بودم کربلا و اونجا برات دعا کردم!
اهمیتی نمی دم که تو شاید اعتقادی نداری
من به شیوه خودم رفتار میکنم.
به حسینتون سلام کسخلانه من رو برسون
تو چطوری اون کثافت خونه رو تحمل میکنی؟محیط روت تاثیر گذاشته.من عین یه گوز شکست خورده با کله برگشتم. همین!
من عاشق اینجام!
همونقدر معلومه که هیچی از اینجا درک نکردی،
بهتره تا وقتی طرز تفکر اینه، برید پولاتونو تو سوریه و قم خالی کنید...
ارسال یک نظر