پاهام سرد چسبیده به کف اتاق،
مثل پاهای یه جنازه که شستاشو به هم گره زدن تا خشک نشه،
می خواد حمله کنه،
خسته شدم،
من تنهام،
اینجا هر شب تاریکه،
یه چراغ مطالعه دارم که مثل پشه بهش می چسبم تا گرگا حمله نکنن،
من تنهام،
منتظر حمله،
داره پشت در ناخون می کشه تا بیاد تو،
با قفل ور می ره،
من محکم چسبیدم به صندلیم،
پاهام یخ کردن،
من خسته ام،
خسته،
می خوام برم تو یه دشت بزرگ،
پر از خرگوش و گل،
دراز بکشم و به ابرا خیره بشم،
نسیم بوزه،
منم دوست دارم،
حالم از این اتاق تاریک بهم می خوره،
می فهمین؟
همش پشت در وایستاده تا حمله کنه،
من خسته ام،
از بوی حموم، خون، ماکارونی سرد، عرق، ظرف های نشسته،
حمله،
حمله،
حمله.......

خسته ام!

هیچ نظری موجود نیست: