یه شب مردم،
صبح زنده نشدم،
همینجور مرده رفتم سر کلاس،
استاد گفت:
آهای، با توئم، خجالت بکش،
من خجالت کشیدم،
رفتم غذا خوری،
غذا خوردم،
جنازه حرف می زد،
ساعت سه شد،
به این نتیجه رسید که زنده ست،
مارلبرو گرفت فندک کشید زیرش و با فرضِ مرده بودن رفت خونه...
صبح زنده نشدم،
همینجور مرده رفتم سر کلاس،
استاد گفت:
آهای، با توئم، خجالت بکش،
من خجالت کشیدم،
رفتم غذا خوری،
غذا خوردم،
جنازه حرف می زد،
ساعت سه شد،
به این نتیجه رسید که زنده ست،
مارلبرو گرفت فندک کشید زیرش و با فرضِ مرده بودن رفت خونه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر