مي خوام برم "ونيز" پا ندارم! همه چيز جوره فقط پا نيست! حالا واقعا" كسي نيست با من بياد؟ يكي كه بفهمه! آدم ِ نفهم دور و برم زياده!
قصيدهي اشكها
پنجرهی مهتابی را بستهام
چرا که نمیخواهم زاریها را بشنوم.
با این همه، از پس دیوارهای خاکستر
هیچ به جز زاری نمیتوان شنید.
فرشتهگانی که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگانی که بلایند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من میگنجد.
اما زاری سگی سترگ است
اما زاری فرشتهیی سترگ است
زاری سازی سترگ است.
زاری باد را به سر نیزه زخم میزند
و به جز زاری هیچ نمیتوان شنید.
فدريكو گارسيا لوركا