براي من از دوست...

 
لکـّـه‌ی سرخ آسمان
کناره‌ی سفید این زمین را مات کرده است
لغزان لغزان پیش می کشد این
دست های «ها» کرده را.
خندان خندان لیز میخورد
تا کناره‌ی این حوض یخین،
از کدامین سوی
این قراضه‌ی سپید را نگریستیم
که رویایش پنداشتیم؟
بايد سوررئال‌تر خواب ببينم،
چشمان ِ تو ناگهان‌تر از اين حرف‌ها هستند...
خدا را ديدم،
پشت ِ در مانده بود!
گريه كن،
ماهي‌ها اشك‌هايت را دوست دارند...
مي‌خندي و پرتقال‌ها نارنجي‌تر مي شوند...
با پُك‌هاي پرغرور ِ تو پخش ِ آسمان مي‌شوم،
بالا مي‌روم، بالاي بالا،
دور از تو جايي كه خدا مرغابي‌هاي وحشي را رنگ آميزي مي‌كند،
تو پاييني و غمگين، گريه مي‌كني،
من با مرغابي‌ها آغاز كرده‌ام،
تو همچنان گريه مي‌كني،
و من  پرواز مي‌كنم،
اما روزي خواهم نشست
و بر پهنه‌ي اشك‌هايت در چشمان‌ات شنا خواهم كرد...
+ من كادر ِ عكس‌هامو به اندازه‌ي عشقي كه به موضوعم دارم مي‌بندم!

اون موقع ذوق‌مرگ ِ كلوزآپ‌هايي بودم كه ازم گرفتي!
امشب داشتم نگاه مي‌كردم، ديدم همشون نصفه‌ان! الان فهميدم نصفه بودم واست!!! 
همينجوري هم نصفه مي‌خواي بر‌گردي؟
عزيزم،
طولاني ننويس،
بسي طولاني غمگين‌ات مي‌كند!
پدري به قدمت ِ شعر،
پدري كه بوي كتاب مي‌دهد!

تولدش مباركم...
با روياي ِدوست داشتن‌ات به خواب مي‌روم،
و در ساعت ِ دوستم نداشتن‌‌هاي تو بيدار مي‌شوم...