خيـلي دوسـت داشتم يه راننده تاكـسي مي‌شدم. فقط هم شـب‌ها كـار مي‌كـردم. آهنگ‌هايي كه دوست داشتم رو برمي‌داشـتم مي‌رفتم تو خيابون‌ها. تا صبح دور شهر مي‌چرخيدم. آدماي مختلف سـوار مي‌كـردم. از آيــنه به چشماشون يواشكي نگاه مي‌كردم و آهنگ گوش مي‌دادم. مطمئنم آدماي تنهاي زيادي سوار ماشين من مي‌شدن، آدمـايي كه مثل خود مـن با شب زندگي مي‌كنن، با شب آهنگ گوش مي‌دن، شبا كه بارون ميـاد مي‌زنن بيرون و زير ِ بارون راه مي‌رن و فكر مي‌كنن.
اما يه چشم حتما" بايد با بقيه چشم‌هاي تو آينه فرق مي داشت، ولي چه فايده، مسيرش كوتاه بود و زود پياده شد.
بي‌خيال، من فقط راننده‌ام بايد مي‌رسوندمش به جايي كه مي‌خواست.
اگر تمام مردان دنيا چگونه دوست داشتن را مي‌دانستند، هيچ زني كفش تَق تَقي (پاشنه بلند) پايش نمي‌كرد.
براي علي و حرف‌هاي باقي‌مانده

خورشيد را دونيم كن، از وسط،
جايي كه آفتاب تابيدنش مي‌آيد،
سياه چاله‌ها حماقت ِ مارا به سخره گرفته اند،
گچ را دونيم كن، از وسط،
محور ِ ايكس‌ها را روي چشمانش بكش،
لبخندش نمودار ِ خيانت‌ است،

حق دارد،
آفتاب نديده است...
به نرمي ِ فيلتر ِ يك سيگار ميان انگشتانم،
دوست‌ات خواهم داشت...
خيلي وقت‌ها با خودم فكر مي‌كنم برم سازدهني ياد بگيرم، برم رو پل فقط ساز بزنم، اشك ِ همه آدمارو در بيارم، آخرش پول‌هارو بردارم برم تا صبح قهوه و آبجو بخورم، سيگار بكشم و حماقت كنم!
با اشك ِ آدما بازي كنم، ازشون پول دربيارم، آدما واسه اشك خوب پول خرج مي‌كنن!
پرهايم را نكِش،
خيلي وقت است جَلد ِ چشمان ِ تو ام!
صداي خش‌خش دمپايي روي آسفالت‌هاي خاكي،
صداي ِ آخرين لحظه مي‌دهي...
زياد مهم نيست "نـه" بشنـوم، دوسـت دارم قـهوه بخـورم، شكـر بريزم، شـير بريزم و هم بزنم تا آخر، صداي قاشق و فنجون دربيارم، به كـف ِ روي قـهوه خيره بشم و باهاش بچرخم، انقدر بچرخم تا سرم گيج بره، همه‌ي آدما جمع مي‌شن دور ِ ميز ِ من و باهام مي‌چرخن، ديگه تـنها نيستم... 


مترو مياد
موهاشو تكون مي‌ده،
به اين فكر مي‌كنم چرا اومدن ِ من اينجوري نيست!

شعرم نمياد،
نمي‌خندي؟...