آروغ طویلی زد،
دیگر حتی سوم شخص هم برایش زیاد است،
بطری آبجو را روی کابینت گذاشت،
مسواک نزده،
لوسیون نمالیده،
ظرف نشسته،
و تکلیف ننوشته،
به رختخواب رفت،
به تخمش نبود،
چون هیچ کس را دوست نداشت!
"همه چیز داشت خوب پیش می رفت"
من یه روز این جمله رو از پشت می گام...
اینجا بوی کالباس خوک می ده، شهر قشنگیه، اما بوی کالباس خوک می ده، منم بوی کالباس می دم، بعضی وقتا افکار لعنتی رو توی چرخ گوشت می ریزم با دل و روده و خون خشک شده تا کالباس درست کنم، کالباس افکار مزاحم، بو می ده، می رم سر یخچال کالباس بردارم بو می دن، دارم گوجه ریز می کنم قیافمو تو تیغه ی کارد می بینم، قیافم پر از روده و چرک و خون خشک شده است...
می دونی چیه؟ من مستم، حالیم نیست، من هیچ وقت اونقدر کونی نبودم که بهت بگم عاشقتم، همیشه پیچوندمت، از چیدن کلمات کنار هم حالم بهم می خوره، "عاشقتم" مزخرف ترین ترکیب دنیاست، من نمی تونم بگم، می فهمی؟ نتونستم بگم! همیشه سعی کردم طوری رفتار کنم که کول باشم، هیچی به تخمم نباشه!
می فهمی؟
من یه زیم تخمیم که زیر بته عمل اومده!
می فهمی؟
می فهمی لعنتی؟ سگ مصب! پدسگ، تو جون من رسوخ کردی، رطوبت داری، مث دود می مونی، رفتی تو جرزم، لای دندونام، تو بو نداری، بوی عرق می دی، من انقدر کونی نیستم که واست رویاهای رومانتیک بسازم، سیگار واست دود کنم!
می فهمی پدسگ؟؟

تو رو خدا بفهم چی می گم!
من تهوع دارم،
اون سطل کنار تختم کجاست؟
کاش یه دریل داشتم،
از این دریل گنده ها که بهش می گن درل،
بعد میذاشتم کف زمین،
روشن می کردم،
تر تر ترررر تر...... تـ  ررررر
همینجور می رفتم پایین،
پایین،
حتی شده به قیمت به گا رفتن تو آب مذاب نارنجی،
اینجوری شاید بتونم گورمو پیدا کنم،
منو دفن نکنید،
من هیچ وقت نمی میرم...
پراگ،
مجوعه ای از اوهام تاریخی،
کیست چرکی توهمات درونی زمین،
زخم سایه ها،

پراگ،
مرگ،
مراگ،
دراگ،
آرامش،
تسکین،
وهم،
شاعرها آواز می خوانند،
آواز تاریک،
برف،
اکتبر،
پاییز،
کیست چرکی توهمات درونی زمین،
ارواح خونی و چرک آلود،
سربازهای جنگ جهانی دوم،
کافکا،
ته مانده آبجوهای سربازهای نازی،
مستی مرگ،
روی سنگفرشهای پراگ،
پراگ،
دراگ،
آرامش،
تسکین،
تسکین جنده های پریواره
برای مردان چرک آلود و سربازهای خسته...


پراگ،
مرگ
تسکین
پرواز
و تمام.....
پاهام سرد چسبیده به کف اتاق،
مثل پاهای یه جنازه که شستاشو به هم گره زدن تا خشک نشه،
می خواد حمله کنه،
خسته شدم،
من تنهام،
اینجا هر شب تاریکه،
یه چراغ مطالعه دارم که مثل پشه بهش می چسبم تا گرگا حمله نکنن،
من تنهام،
منتظر حمله،
داره پشت در ناخون می کشه تا بیاد تو،
با قفل ور می ره،
من محکم چسبیدم به صندلیم،
پاهام یخ کردن،
من خسته ام،
خسته،
می خوام برم تو یه دشت بزرگ،
پر از خرگوش و گل،
دراز بکشم و به ابرا خیره بشم،
نسیم بوزه،
منم دوست دارم،
حالم از این اتاق تاریک بهم می خوره،
می فهمین؟
همش پشت در وایستاده تا حمله کنه،
من خسته ام،
از بوی حموم، خون، ماکارونی سرد، عرق، ظرف های نشسته،
حمله،
حمله،
حمله.......

خسته ام!
من کم اووردم،
کم،
خیلی کم...
مردم،
هیچ کس به تخمش نبود،
بیدار شدم
صبونه خوردم،
رفتم دانشگاه...