مرگ،
مرگ صدا ندارد،
مرگ می آید،
مرگ می خرامد،
مرگ می گاید،
مرگ می تابد،
مرگ می شاشد،
مرگ می نالد از تمام ناکرده هایش،
مرگ نیامد،
مرگ نمی میرد،
مرگ می خوابد،
مرگ می ماند درونم؛
این درون خونی و احشا-زده.
مرگ می لولد از درد،
مرگ، مرگ، مرگ،
مرگ، مرگ، مرگ،
مرگ، مرگ، مرگ،
مرگ، مرگ، مرگ،
مرگ، مرگ، مرگ،
مرگ، مرگ، مرگ،
مرگ، مرگ، مرگ،

من مرگم،
من از درون خود را خوانده ام،
ای من رهایم کن،
من، من، من،
سه بار به تعداد مرگ،
صبح و عصر و شام.

من کرده ام مرگم را - من کرده ام مرگم را.
مرگ-کرده ی خویشم من
من-کرده ی خویشم من
من می میرم و او آرام
من می شود

او می ماند و می گاید
نامُرده های نامریی  وجودم را
او
مادر
پدر
او و او و تمام نامُرده های نامریی وجودم.
لحظه ای ایستادم کمی فکر کردم
هوا مه آلود و نیمه تاریک بود 
و پر از چیزهای دیگر
که شاعران برای شعر می خواهند؛
بند کفشم را بستم
دختر یهودی آمد
سیگاری دود کردیم
ساعت شش و نیم بود یا شاید کمتر.

رفت؛ 
من برگشتم 
یک زال با مادرش
یک دسته آدم
و ماشینی دیدم که ایستاد
تا من از  خیابان بغل "ترونسکا" رد شوم
من مثل همیشه رد شدم.
وارد اتاق شدم؛
چایی درست کردم
منتظرم
مثل همیشه
برای تکرارِ مرورِ من
در همین نواحی و اطراف
نه آن طرف تر
همینجا
فقط ساعت هشت شد و همین
شاید بیشتر شود نمی دانم!
من مرور می شوم
و او تنها تر از آن است که شاعری
در همین نواحی بخواهدش برای سرودن
یا شاید کردن

شاید البته
او شاعری ندیده است
و هیچ شاعری نمی شناسدش
شاعرها "بکن"های  امروزِ او
و عاشقان دیروز مادران  اند.

من مرور می شوم و او تنهاست
این زیبا نیست؟
یا باز هم بگویم؟
چهار صورت تار و قرمز
آمده اند به میان واقعیتِ من و خیال هایم
یکی غمگین و سه تا خندان
به سان روزهای پاییز
روزهای سرد و نفرینی
نگاهم می کنند 
صدایم می کنند
های های با تو ایم
با تو
ای چهارصورت
دو زن به میان دو مردک جوان
مردک غمگین آن طرف را می پاید 
ومرد خوشحال به چشمانم خیره 
زن ها می خندند
مرد غمگین با موهای مجعد و پرپشت
چشمانی نیمه باز
نگاهش را از من دزدید

ناگاه فریاد می زنند
خون بالا می آورند
آی آی پتیاره ی آن طرف کاغذ
خون خون
مگر خون ها را  نمی بینی
خون بالا بیار
خون قرمز است
ما می خندیم 
"سلمان"، مرد غمگین کاغذم
قرار است بعدا" بخندد
تو فعلا" خون بالا بیاور.

خون خوشمزه و شیرینِ پاییزی
-"فرشته؟
"
کجایی؟
هوس املت خون کرده ام
- آمدم آمدم "یاکوب" عزیز!

خون بالا میاورم به مانند روزهای پاییز پر برگ
بوی املت می آید
سلمان نمی خندد
"پائولا" پریود بود
خوب شد.
همه جا قرمز و عطر املت فضا را رازآلود کرد.
بنویس؛
چقدر چرندیات روزمره خالی ست از زیبایی
و چقدر زیبایی خالی ست
حجم کوچکی لای دندانهایم گیر کرده
بنویس,
حجم کوچک میان دندان هایم
نه نه
دندانهایت
زبان صورتی ت پشت آنهاست
حجم کوچکی از زبان
لزج و خیس به بلندی قامت استخوانی ام
اه اه اه
لزج و خیس,
طی می کند آرام
از گردن تا ران
آرام آرام

قناری ای دارم
کوچک و لاغر
استخوانی تر از تمام لحظه های ناب زندگی ام
ام ام ام ام ام ام
چقدر این "ام" ها رقت انگیزند.

بنویس؛
حجم کوچک میان دندان هایم لیز می خورد آرام
میان تو و تمام "ام" های زندگی ام
ام ام ام ام ام ام
کوچک استخوانی ام
رقت انگیز کوچک ام.
 بنویس
هیچ وقت آن پایین خبری نیست
در پایین ام خبری نیست

بپیمای ام
کوچک استخوانی ام.

اگر تلفن‌هاي مامان نبود،
خيلي وقت پيش
خيلي وقت پيش

رفته بودم...
 جاکش و وبلاگ کش،
من این نیستم،
جاکش های مجازی مثل این:
گاو بی خواب

- وبلاگ مرده و کونگشاد بنده فقط یکی است و شعبه ای ندارد. 
لابلای شاخه های درختا،
درختای یه جنگل تاریک،
یه دریاچه است،
ساخته شده واسه کنارش نشستن و
سیگار کشیدن،
اما حیف
حیف که ما کون نشستن نداریم
حتی نمی دونیم دریاچه کجاست!
خوش به حال ماهیا،
کون ندارن،
سیگار نمی کشن،
ماهیا آزادن،
آب خونشونه،
خونه دارن...

کاش یکی می دونست ما به گاییم...
چه غریب مانـدی ای دل نه غــــمی نه غمگســــــاری
نــه بــه ا نـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری

توی یه جزیره، خیلی کوچیک اندازه تخمای ترسوترین آدم دنیا، وسط بزرگترین اقیانوس دنیا، می لرزم. فقط می تونم بگم، این اطراف هیشکی نیست. دریا پر از خونه. هیچ کس نمیاد.
بعد از ظهرا می شینم کنار دریا، سیگار می کشم. یه کسی باید بیاد، یه کی که کسکش نیست، جنده نیست، بیاد باهام سیگار بکشه. بهش فکر کنم.

من باید یکی رو پیدا کنم...
همیشه می خواستم وقتی برگردم خونه که مرد شدم. مامانم رو بغل کنم، چمدون رو محکم بکوبم زمین و بگم "من اومدم، من برگشتم". امروز صبح تو مه تخمی و زشت پراگ، بعد از نزدیک به 10 ساعت درس خوندن، تو راه خونه، سیگارکشون، به هیچ چیزی فکر نمی کردم، از فکر کردن خسته ام، فکر کردن به همه چیز منو آزار می ده، به چیزایی که ندارم، به چیزایی که دارم و باهاشون مشکل دارم. به هر حال امروز صبح وقتی برمی گشتم خونه - خونه که چه عرض کنم، طویله یا خوابگاه - هنوز مرد نشده بودم. چند کرون تو جیبم بیشتر نیست. در کل چند ماهی هست که چند کرون بیشتر ندارم. این کرون های لعنتی زندگی منو دارن به گا می دن. بعد از دوازده ساعت خوابیدن، بیدار شدم. گوشی رو چک کردم، نه تا میسد کال از بابا. لپ تاپ رو باز کردم، میل زده می گه: به مامانت توجه کن، به خواهرت توجه کن، می دونم سختی می کشی، اما انقدر سرد نباش، انقدر خواب های خارجکی نبین، تصویر بیرونی خودت رو درست کن. چند دقیقه بعد بابا دوباره زنگ زد. بعد از قول و قرار های همیشگی برای رفع مشکلات مالی و همیشگی من، شروع به گلایه کرد. هر چی گفتم گفت توجیه ئه. یواشکی اشک ریختم. صدام می لرزید.
یک سال و نیم می شه که مامان منو ندیده. البته من خودم نمی خواستم ببینم. حتا الان هم که دارم اشک می ریزم نمی خوام ببینم چون مرد نیستم، چون هنوز این سکه های لعنتی تو جیبام جیلینگ جیلینگ می کنن.
مامانم، به خدا، تو خدای منی! من چطور می تونم تورو فراموش کنم؟ من فقط می خوام بزرگ شم، من از تلفن بدم میاد، من از خنده های مصنوعی بدم میاد، من از همه چیز بدم میاد! کاش می تونستی اشکای منو ببینی، کاش می تونستی گشنگی کشیدنم رو ببینی! فقط بذار بزرگ شم! خیلی بچه ام خیلی! بذار موقعی که تو چشمات نگاه می کنم بزرگترین آدم دنیا باشم، من از همه بدم میاد، زندگی ندارم،
اگه نبودی تمومش می کردم.....

let your son grow