دلم مي‌خواد سرمو بذارم رو زانوهات،
يه دستت قلمو، اون يكي رو سر ِ من،
زانوهات بوي ِ رنگ و روغن برزك مي‌ده،
بهم آروم مي‌گي،
درست مي‌شه پسرم!
درست مي‌شه، گريه نكن...
دوسِت دارم،
به آهستگي ِ افتادن ِ يه پر روِ زمين ِ خيس از...
زير ِ دوش 
اشك‌ها ديده نمي‌شن،
از يه فاضلاب در ميان،
به يه فاضلاب ِ ديگه مي‌رن...

تمام وجودم شده كثافت و زشتي،
تهوع ِ نوشتن دارم،
مي‌خوام انقدر بنويسم تا بميرم،
چند روز بعدش بوي ِ تعفن همه جارو مي گيره،
از جنازه‌ي خودم و نوشته‌هام،
ميان جنازمو بردارن
صداي آقاهه رو مي‌شنوم كه مي‌گه:
"اين همه كاغذ دوروبرش ريخته، دور ِ همونا بپيچينش تا گندش بيشتر در نيمده"...
شب،
برف،
چند تا ستاره،

كدوم برا باور كردنه؟
عشق هميشه پنجشنبه است،
توهم ِ يه جمعه‌‌ي بي‌پايان،
شنبه هيچ‌وقت دير نمي‌كنه،
بالاخره مياد.
 آره،
بايد هفته رو دوست داشت...
ياد اپيزود ِ "Strange to meet you" ِ فيلم "قهوه و سيگار" افتادم، با يه غريبه نشستم سر ِ يه ميز قهوه مي‌خوريم و سيگار مي‌كشيم. همينجوري بهش مي‌گم "كي مي‌خواي بري؟"
- من بايد زود برم! خيلي زود، اين سيگار ِ آخرمه...

من دوست ندارم يكي منو تنها بذاره، برا همين بهش مي‌گم "چرا؟"

- قرار دارم باهاش، ساعت ِ شيش‌و‌نيم! منتظره، راستش منم حوصله ندارم برم!

من دوست دارم آدم ِ جديد كشف كنم، برا همين بهش مي‌گم "وقت ِ من آزاده! كاري هم ندارم، مي‌خواي برم جات؟"

- آره، فكر ِخوبيه! ايناهاش اين آدرسشه! بغل ِ مجسمه سنگي وايميسه!

من دوست دارم عجله كنم، آخه يكي منتظرمه! برا همين بهش مي‌گم "خداحافظ، من يه قرار ِ خيلي مهم دارم بايد همين الآن برم!"

- خداحافظ!


غريبه با دوتا فنجون قهوه و يه عالمه ته‌سيگار جاي ِ من تنها موند و پُك‌هاي عميق به سيگارش مي‌زد! 
راضي به نظر ميومد، 
بهش حسوديم مي شه!


تو بوي سيگار مي‌دي يا اين سيگارا بوي ِ تو مي دن؟
به هر حال بوي ِ خوبيه!


وقتي كسي رو دوست داري،
نوشتن تنها چيزيه كه مي تونه تورو بفهمه!
همه‌ي حروف، كلمات، واژه‌ها دست به دست ِ هم مي‌دن تا تورو بريزن بيرون! خودشون رو فداي غصه‌هاي تو مي‌كنن، بعضي وقت‌ها غر مي‌زنن، بعضي وقت‌ها مي‌خندن! باهات گريه مي‌كنن! باهات عاشق مي‌شن!

اما هر چي باشه باهاتن، مي‌فهمنت،
من عاشق ِ واژه‌هاي خودم هستم،
اينه جادوي ِ نوشتن...
مرگ در آن هنگام مرا پاييد،
كه چشماني سياه،
خندان و زيبا،
دروغي شيرين و زهرناك را در نگاه ِ ساده و سرد ِ من جاي دادند،
چشم‌ها، همان چشم‌ها را مي‌گويم،
نگاهشان شيرين و پايدار مي‌نمود،

اما افسوس!