پست مدرنیسم و اگزيستنشيال‌نايهليسم را رها كنيد،
تنها بگوييد چشمانش را از كجا آورده است!
خوب سوسك مرده است،
خبر خوبي نبود،
پنجره را براي سيگار كشيدن باز كردم،
من فقط مي‌خواستم خاكسترش را لبه‌ي پنجره بتكانم،
اما جنازه‌ي مستأصل سوسك را ديدم،
جمع شده بود، ملول و درمانده، هنوز بوي روح جستجوگر مي‌داد،
دستان سياهش را داخل شكمش جمع كرده بود و به بالا نگاه مي‌كرد،
نمي‌دانم دلم مي‌خواهد احترام بگذارم،
گريه نه، اما كمي درد برايش حرمت خاصي را به بار خواهد داشت،
و وحشتناك‌ترين لحظه آنجا بود كه فهميدم سوسك، پردار نبود،
زانوهايم سست شد و روي زمين دراز كشيدم،
اشك ريختم و به خود پيچيدم، صورتم را به كف اتاق چسبانيدم،
سوسك پر نداشت...
گوشه‌ي چشمانم برايت درد مي‌كند...
سوسكي كنار پنجره راه مي‌رود،
دماغم را به شيشه چسبانده‌ام و تماشايش مي‌كنم،
بگذاريد كمي وسيع‌تر نگاه كنيم،
سوسك راه مي‌رود تا راهي براي خروج بيابد،
دست‌هاي سياهش را به ديوارك سفيد پنجره مي‌مالاند،
راهي نمي‌يابد، تلاش مي‌كند، اما محصور شده است،
سوسك‌هاي زيادي در اين شهر به دنبال سوراخ‌ها، دست‌هايشان را به ديوارها مي‌مالانند،
سوسك‌هاي زيادي زيبايي خودشان را لاي لولاهاي يك پنجره به اميد فرار جا گذاشته‌اند،
بگذاريد كمي وسيع‌تر نگاه كنيم،
پنجره‌هاي سفيد زيادي وجود دارند كه روي شيشه‌شان دماغي چسبيده است...
ياد ِتو را با سيگار مي‌مكم،
خاكستر را لب پنجره مي‌تكانم،
باد تو را مي‌برد،
آسمان امروز آبي است،
و شش‌هايم بوي ِتو مي‌دهد،
چايي سرد شد...
هيچ‌وقت شعر آمدني نبود،
شعر در ِ تراموا است
 تو را لابه‌لاي ديربودن هايت جا مي‌گذارد...
عكس ماه تو آب افتاده بود. قوها تحويل نمي‌گرفتن. پاهامو رو هم انداخته بودم و به نون خشك‌هاي تو پلاستيك نگاه مي‌كردم كه واسه قوها اوورده بودم. سيگار روشن كردم و نشستم تا سال تحويل شه. به آهنگ‌هايي كه انتخاب كرده بودم گوش مي‌دادم. همينجور با پك‌هايي كه به سيگار مي‌زدم به ساعت نگاه مي كردم تا سال تحويل بشه. آروم آروم ثانيه‌شمار واسه خودش مي‌رفت جلو و من با چشام دنبالش مي كردم! سال تحويل شد! هيچي نشد! قوها تحويل نگرفتن، ماه از جاش تكون نخورد، آدما هم واسه خودشون راه مي‌رفتن! منم دستمو گذاشتم رو گوشيم تا ببينم اولين تبريك رو كي بهم مي‌گه! به "ويرا" گوش مي‌دادم! يه ذره گذشت، هيچ اتفاقي نيفتاد! همه چيز عادي! نه زنگي نه مسيجي! هيچي! هيچي! دو ساعت گذشت و منم به ماه خيره شده بودم و "هي يو" گوش مي دادم!
يه نگاهي به پلاستيك نون خشك‌ها انداختم و يه پك به سيگار زدم و رفتم تو فكر! همه نون‌ها رو پرت كردم اون ور و بلند شدم رفتم! فكر مي‌كردم، خيلي چيزا فهميدم! خيلي چيزا! خيلي هم چيز عجيبي نبود!

اومدم خونه خوابيدم
خب بايد چي كار مي كردم؟...
مي‌تونم بگم احساس خاصي ندارم. تو خيابون‌هاي اين شهر نه خبري از ماهي قرمز هست و نه سبزه و سمنو. روز اول عيد بايد برم سر كار. اولين سال تحويل زندگيمه كه تنها هستم. هيچي نخريدم، حتي يه جفت جوراب!
اشكال نداره، برا سال تحويل برنامه‌هايي دارم. مي‌خوام برم پل و به رودخونه نگاه كنم. با دستبند ِ سبز. خوب يه چند تا سيگار مي‌كشم و منتظر مي‌مونم تا سال تحويل بشه! شايد تو دلم تبريك هم گفتم، نمي‌دونم شايد هم خوابيدم. شايد يه صد كروني به خودم عيدي دادم! خلاصه با خودم حال مي‌كنم!
امشب يه دوست پيدا كردم. هنوز نديدمش. ولي عاشقشم. شبا بيدار مي‌مونه و مثل خودم با خودش حال مي‌كنه، عاشقشم، همه خوابن! 



دوست داشتن‌ات پرواز است،
بر فراز سرزميني بي‌فرود...
داشتم كنار پل با مرغ‌هاي دريايي سيگار مي‌كشيدم، تو حال و هواي خودم بودم و آهنگ گوش مي‌كردم، خيلي خلوت بود، يه دفه ديدم يكي داره مي‌زنه پشتم، جا خوردم، برگشتم ديدم يه خانوم داره مي‌گه "مي‌شه يه عكس ازمون بگيري"؟
خوشحال بودن، چند تا عكس ازشون گرفتم و دوربين رو دادم بهش! رفتم تو حال خودم! يه ذره گذشت دوباره ديدم يكي زد پشتم! دوباره خانومه بود! 
" اومدم بگم عكس‌ها عالين! عالي!"
يه لبخند زدم گفتم" ممنون"!
(تو دلم گفتم امكان نداره، من كه عكاسي نمي‌كنم، تازه مگه عكس هر كسي به اين راحتي خوب مي شه؟)
پل خلوت‌تر شد...