skip to main
|
skip to sidebar
ديگر هيچ آغوشي براي گريستن نيست،
آدمها تنهايند،
آدمها ناراحتاند،
اشك دارند،
بغض دارند،
قلب دارند،
وان حمام دارند،
رنگها همه قرمز،
زير بخار اشك نيست،
چيزي ديده نميشود،
وان آغوش ابدي است،
قرمز
خيس
داغ
[صداي ممتد دوش]...
دائم دم گوشهايمان خواندند "مرد گريه نميكند"
اولين بار كه اشكم را ديدم،
با خودم فكر كردم؛
لابد از نشانههاي سن ِبلوغ است...
اگر فهميدن ِ آدمها آسان بود، آن وقت هيچكس عاشق نميشد...
اصلا" ميداني،
اين روزها زيادي روشناند،
همه چيز را زود لو ميدهند،
دلمان كمي تاريكي ميخواهد...
حالا اگر سر انگشتي هم حساب كرده باشيم،
چند سال است كه خيابانهاي تهران آن بوسهها را نديدهاند؟
حتي اگر "كافكا" بخندد،
"نيچه" قُد بازيهايش را كنار بگذارد،
"هرابال" هم از تنهايي درآيد،
باز همه ميخواهند بروند،
بس كنيد،
به خدا خبري نيست!
هيچ وقت اين شهر را نخواهم بخشيد،
بدجوري دارد خاطره ميسازد،
اصلا" حواسش هم نيست...
باران،
صورت ژلي،
چسبناك،
شيرين،
موهاي خيس،
بوي شامپو،
بغل،
ديوار،
دستهاي سرد،
گونههاي سرخ
جورابهاي نمناك،
باران كه بند نميآيد،
دوباره
سرد شد،
خانه...
او مرا نميخواند!
تا همينجا شايد كافي است،
چه روزهاي خوبي بود
پايان...
او مرا نميخواند!
نميخواند او مرا!
مرا او نميخواند!
نميخواند مرا او!
او نميخواند مرا!
مرا نميخواند او!
چه شكنجهاي!
زنداني را به سقف بستهاي و هيچ چيز نميگويي،
من هم تكرار ميكنم!
مرا به او بگوييد بخواند!
تابم نده!
تابم نده!
پستهای جدیدتر
پستهای قدیمیتر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
پستها (Atom)
نوستالوژی نوستالخیا
◄
2009
(18)
نوامبر
(11)
دسامبر
(7)
◄
2010
(211)
ژانویه
(43)
فوریه
(23)
مارس
(28)
آوریل
(26)
مه
(19)
ژوئن
(12)
ژوئیه
(9)
اوت
(14)
سپتامبر
(15)
اکتبر
(10)
نوامبر
(6)
دسامبر
(6)
◄
2011
(16)
ژانویه
(4)
فوریه
(3)
مارس
(3)
آوریل
(1)
مه
(1)
ژوئن
(2)
نوامبر
(2)
◄
2012
(3)
ژانویه
(1)
فوریه
(1)
مه
(1)
◄
2013
(1)
ژوئیه
(1)
◄
2014
(3)
اکتبر
(2)
نوامبر
(1)
▼
2018
(2)
مارس
(2)