تو مونیتور خودکشی کنیم،
نفسامون بند بیاد،
خون بریزه،
بریزه رو کی بورد،
خون قرمز،
دستامون خونی می شه،
سی پی یو می سوزه،
مادربورد اشک می ریزه، خیس می شه، می سوزه،
به هر حال مادره، غم دیده،
مونیتور به گا می ره،
دیگه کسی لایک نمی زنه،
همه می میریم،
تو مونیتور،
همه به گا می ریم،
تو مونیتور...
شت،
بازَم بیدار شدم...
ساعت 6 صبح،
هیچ فرقی بین مست ها و آدمایی که سر کار می رن نیست،
یکی می ره خونه، یکی می ره سر کار،
همه مثل هم ئن،
من ساعت 6 صبح رو دوست دارم...
بذارین شنا کنم لعنتی ها،
قول می دم آب کثیف نشه،
قول می دم...
بادبادک رو نجات بده...
دوباره برمی گردی می بینی "نمی دونی چی شد" شده...
نفس بکش،
بگذار دوباره هیچ گاه نمیریم...
روی بالکن نشستم،
کوه های آلپ،
سواحل کارائیب،
اهرام ثلاثه،
تاج محل،
همه اینا رو می بینم،
با یه پک همشون ظاهر می شن...
دو تا فندک دارم،
یکی آبی
یکی زرد،
نفس های آخرشون رو می کشن،
گاز ندارن،
ولی زنده ان،
من گازم تموم نمی شه ولی فقط یکی ام،
خب بهم حق بدین که دوست داشته باشم جای این فندک زرده بودم...