کسی شعرهای کثیف مرا نمی خواند...
سن که بالا می ره، نیاز به خودکشی زیاد تر می شه، اما جرئت کمتر...
دوست داشتم عکاس بزرگی شوم. بابا می گفت عکاسی نون و آب ندارد. بقرعان کتابی هم می گفت. هنر نان و آب ندارد. راست هم می گفت. نمونه ی بارز خانواده ی خودمان بود. مادر و پدری که هر دو یکی قلم مو به دست رنگ ترکیب می کرد و به بوم می مالاند و آن یکی یک وری روی بالشت لم می داد و با خودکار ور می رفت تا تراوشات ذهنی روی کاغذ ول دهد. اوج زندگی شان این بود که با هم روی مبل لم دهند و فیلم ببینند. چه زندگی ای بود آخه. من با آن سن و سال می دانستم زندگی تان احمقانه ست.
من بدم می آمد. می گفتم این ها گی اند، زندگی شان مضحک و بچه گانه است. چرا بابای من نباید پژو پرشیا داشته باشد یا مامان نباید با خانم های دیگر جمع شوند و برنامه های مفرح آخر هفته بگذارند. کاری به کارشان نداشتم. هر چه افتخار و جایزه و کوفت و زهرمار بود را به تخم های بی مو و بی غیرتم دایورت می کردم. با تمام بی علاقگی درس می خواندم تا دکتر یا مهندس پولداری شوم تا هیچ وقت این گی بازی ها را از نزدیک نبینم. همیشه تمام اختلافات مامان بابا بر سر مسائل مالی بود. مامان لای پر قو بزرگ شده بود، خوشگل بود، خواستگارهای وکیل، مهندس و میلیونر داشت. یکیشان بعدها وزیر شد فکر کنم. به هر حال دختر ایزی و آسانی نبود.  بابا سیگار زیاد می کشید و می کشد، حالم بهم می خورد، امروز سخت معتقد است سیگار لایت با فیلتر پلاستیکی ِتخمی استعمال می کند و ضررش چندین برابر کمتر.  وقتی دوستان مدرسه و کوچه را به خانه می بردم خجالت می کشیدم به خاطر همین بوی سیگار، بوی روغن برزک و کسشرهای متداول خانه. بگذریم که با همین سیگار و کسخل بازی هایش مخ مامان را زده بود. مامان تعریف می کرد و بارها قسم می خورد: یک روز پشت تلفن سال 67 بعد از جنگ بابا مخ اش را زده. دلم برای مامان می سوزد، چون امروز من خودم به همین شیوه های ابلهانه و ناهنجار مخ می زنم. پدر گرامی "های" بود و کسشر تفت داد، مامان هم فکر کرد خبر خاصی است. مرد حسابی، پدر جان، چه کار داشتی؟ به نظر من اصلن هم شوخی به جایی نبود. رفتی کنار پنجره نشستی با دختر مردم لاس زدی مخ  زدی، اوکی، درکت می کنم، اما اینکه قضیه را جدی بگیری و تو رختخواب هم قضیه را شوخی بگیری درست نبود. حاصل این شوخی های کسخلانه ی تو یکیش منم. یکی از شوخی های تخمی و خنده دارت الان اینجا نشسته، در یک شهر غریب و بارانی. امتحان کانکریت استراکچرز را رید. تکلیف ها و پروژه هایش بگا می باشند. آقا درس نمی خواند. این شوخی مضحک ِتو در سن 22 سالگی نمی خواهد مهندس شود. یک روز می خواست اما آن روزها هرگز نمی دانست این شوخی های تخمی مهندس بشو نیستند. تا یک جایی پیش می روند و بعد مثل آرغ ِبعد از آبجو می پرند. من می خواهم همان عکاس/نقاش/نویسنده/تصویرگر کاملا" استریت شوم. تمام استعدادهای ژنتیکی ای که حرفش را می زدید در کونم جمع شده اند. تحمل ندارم بابا. تحمل ندارم. من پولیتزر می خوام. من فرش قرمز و ناتالی پورتمن می خوام.
می شه این درس رو ول کنم برم پی کارم؟ اجازه می دی؟ به خدا نه اینکه نکشم، یا نفهمم، نه! باور کن نمی خوام. نمی خوام!

می دونم دیر شده است، ولی، چی کار کنم؟ نمی شه...
حالا که مخ زدی، منو پس انداختی، بیا و آقایی کن، بذار این آرغی که تو شکم مامان ول دادی بره پی کار و زندگی خودش.
حرفی برای گفتن نداشتن با حرفی برای گفتن نمونده خیلی فرق داره...
این اواخر خیلی آسان به گا می روم. فرض کنید روی یک صندلی بلند، لب بار نشسته اید و آبجو می خورید. ناگهان احساس می کنید شئ ای بلند به اعماقتان نفوذ می کند. نمی خواهم صرفا" روی این نکته تأکید کنم که برای به گا رفتن حتما" به چیزهای بلند نیاز است، اگر کمی ساده تر به موضوعات اطرافمان نگاه کنیم و گاییده شدنمان را تفسیر نکنیم حتما" به این نکته می رسیم که لابلای زمان "کیرهای بلند"ی کاشته اند، و نشستن به روی این چیزهای بلند کاملا" اجتناب ناپذیر است.
حس کونی مازوخیسمی همه ی ماست، ما دهه ی شصتی ها و کونکش های کنار خیابان های دود گرفته ی تهران که سوپ را تند بخوریم، حس کونی نسل پدران ما بود که انقلاب کنند، این "کیرهای بلند" لابلای ذرات خاک و زمان گیر کرده اند، حالا گاهی اوقات روی صندلی بار یا توی شورت تک تکمان.
شاید باورتان نشود، اما من بیشترین آلات جنسی صیقلی و بلند را لابلای سنگ های تخت جمشید، خط میخی و سکه های اشکانی دیده ام. چارشنبه سوری، زبان شیرین و کیری فارسی. میدان تخمی آزادی، جنبش لجنی.
من مرد یا زن ِ پریدن از روی کیر نیستم، با شما هم کاری ندارم، فقط خواستم خیلی کونی وار این نکته را روی یخچال بزنم که هیچ گهی نیستیم، خانه هم از بست ویران نیست، تنها این کیرهای اطراف کمی در منطقه ی ما بیشتر رشد کرده اند، آن خراب شده، آن کیرکده برای هیچ حرامزاده ای نیست.

هشدار، آنجا باید میلیون ها سال پیش خالی از سکنه می شد...
یه شب مردم،
صبح زنده نشدم،
همینجور مرده رفتم سر کلاس،
استاد گفت:
آهای، با توئم، خجالت بکش،
من خجالت کشیدم،
رفتم غذا خوری،
غذا خوردم،
جنازه حرف می زد،
ساعت سه شد،
به این نتیجه رسید که زنده ست،
مارلبرو گرفت فندک کشید زیرش و با فرضِ مرده بودن رفت خونه...
بله،
زندگی را باید کرد...
من از خودم تهوع دارم...
تو مونیتور خودکشی کنیم،
نفسامون بند بیاد،
خون بریزه،
بریزه رو کی بورد،
خون قرمز،
دستامون خونی می شه،
سی پی یو می سوزه،
مادربورد اشک می ریزه،

خیس می شه،
می سوزه،
به هر حال مادره، غم دیده،
مونیتور به گا می ره،
دیگه کسی لایک نمی زنه،
همه می میریم،
تو مونیتور،
همه به گا می ریم،
تو مونیتور...
شت،
بازَم بیدار شدم...