جاکش و وبلاگ کش،
من این نیستم،
جاکش های مجازی مثل این:
گاو بی خواب

- وبلاگ مرده و کونگشاد بنده فقط یکی است و شعبه ای ندارد. 
لابلای شاخه های درختا،
درختای یه جنگل تاریک،
یه دریاچه است،
ساخته شده واسه کنارش نشستن و
سیگار کشیدن،
اما حیف
حیف که ما کون نشستن نداریم
حتی نمی دونیم دریاچه کجاست!
خوش به حال ماهیا،
کون ندارن،
سیگار نمی کشن،
ماهیا آزادن،
آب خونشونه،
خونه دارن...

کاش یکی می دونست ما به گاییم...
چه غریب مانـدی ای دل نه غــــمی نه غمگســــــاری
نــه بــه ا نـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری

توی یه جزیره، خیلی کوچیک اندازه تخمای ترسوترین آدم دنیا، وسط بزرگترین اقیانوس دنیا، می لرزم. فقط می تونم بگم، این اطراف هیشکی نیست. دریا پر از خونه. هیچ کس نمیاد.
بعد از ظهرا می شینم کنار دریا، سیگار می کشم. یه کسی باید بیاد، یه کی که کسکش نیست، جنده نیست، بیاد باهام سیگار بکشه. بهش فکر کنم.

من باید یکی رو پیدا کنم...
همیشه می خواستم وقتی برگردم خونه که مرد شدم. مامانم رو بغل کنم، چمدون رو محکم بکوبم زمین و بگم "من اومدم، من برگشتم". امروز صبح تو مه تخمی و زشت پراگ، بعد از نزدیک به 10 ساعت درس خوندن، تو راه خونه، سیگارکشون، به هیچ چیزی فکر نمی کردم، از فکر کردن خسته ام، فکر کردن به همه چیز منو آزار می ده، به چیزایی که ندارم، به چیزایی که دارم و باهاشون مشکل دارم. به هر حال امروز صبح وقتی برمی گشتم خونه - خونه که چه عرض کنم، طویله یا خوابگاه - هنوز مرد نشده بودم. چند کرون تو جیبم بیشتر نیست. در کل چند ماهی هست که چند کرون بیشتر ندارم. این کرون های لعنتی زندگی منو دارن به گا می دن. بعد از دوازده ساعت خوابیدن، بیدار شدم. گوشی رو چک کردم، نه تا میسد کال از بابا. لپ تاپ رو باز کردم، میل زده می گه: به مامانت توجه کن، به خواهرت توجه کن، می دونم سختی می کشی، اما انقدر سرد نباش، انقدر خواب های خارجکی نبین، تصویر بیرونی خودت رو درست کن. چند دقیقه بعد بابا دوباره زنگ زد. بعد از قول و قرار های همیشگی برای رفع مشکلات مالی و همیشگی من، شروع به گلایه کرد. هر چی گفتم گفت توجیه ئه. یواشکی اشک ریختم. صدام می لرزید.
یک سال و نیم می شه که مامان منو ندیده. البته من خودم نمی خواستم ببینم. حتا الان هم که دارم اشک می ریزم نمی خوام ببینم چون مرد نیستم، چون هنوز این سکه های لعنتی تو جیبام جیلینگ جیلینگ می کنن.
مامانم، به خدا، تو خدای منی! من چطور می تونم تورو فراموش کنم؟ من فقط می خوام بزرگ شم، من از تلفن بدم میاد، من از خنده های مصنوعی بدم میاد، من از همه چیز بدم میاد! کاش می تونستی اشکای منو ببینی، کاش می تونستی گشنگی کشیدنم رو ببینی! فقط بذار بزرگ شم! خیلی بچه ام خیلی! بذار موقعی که تو چشمات نگاه می کنم بزرگترین آدم دنیا باشم، من از همه بدم میاد، زندگی ندارم،
اگه نبودی تمومش می کردم.....

let your son grow

کسی شعرهای کثیف مرا نمی خواند...
سن که بالا می ره، نیاز به خودکشی زیاد تر می شه، اما جرئت کمتر...
دوست داشتم عکاس بزرگی شوم. بابا می گفت عکاسی نون و آب ندارد. بقرعان کتابی هم می گفت. هنر نان و آب ندارد. راست هم می گفت. نمونه ی بارز خانواده ی خودمان بود. مادر و پدری که هر دو یکی قلم مو به دست رنگ ترکیب می کرد و به بوم می مالاند و آن یکی یک وری روی بالشت لم می داد و با خودکار ور می رفت تا تراوشات ذهنی روی کاغذ ول دهد. اوج زندگی شان این بود که با هم روی مبل لم دهند و فیلم ببینند. چه زندگی ای بود آخه. من با آن سن و سال می دانستم زندگی تان احمقانه ست.
من بدم می آمد. می گفتم این ها گی اند، زندگی شان مضحک و بچه گانه است. چرا بابای من نباید پژو پرشیا داشته باشد یا مامان نباید با خانم های دیگر جمع شوند و برنامه های مفرح آخر هفته بگذارند. کاری به کارشان نداشتم. هر چه افتخار و جایزه و کوفت و زهرمار بود را به تخم های بی مو و بی غیرتم دایورت می کردم. با تمام بی علاقگی درس می خواندم تا دکتر یا مهندس پولداری شوم تا هیچ وقت این گی بازی ها را از نزدیک نبینم. همیشه تمام اختلافات مامان بابا بر سر مسائل مالی بود. مامان لای پر قو بزرگ شده بود، خوشگل بود، خواستگارهای وکیل، مهندس و میلیونر داشت. یکیشان بعدها وزیر شد فکر کنم. به هر حال دختر ایزی و آسانی نبود.  بابا سیگار زیاد می کشید و می کشد، حالم بهم می خورد، امروز سخت معتقد است سیگار لایت با فیلتر پلاستیکی ِتخمی استعمال می کند و ضررش چندین برابر کمتر.  وقتی دوستان مدرسه و کوچه را به خانه می بردم خجالت می کشیدم به خاطر همین بوی سیگار، بوی روغن برزک و کسشرهای متداول خانه. بگذریم که با همین سیگار و کسخل بازی هایش مخ مامان را زده بود. مامان تعریف می کرد و بارها قسم می خورد: یک روز پشت تلفن سال 67 بعد از جنگ بابا مخ اش را زده. دلم برای مامان می سوزد، چون امروز من خودم به همین شیوه های ابلهانه و ناهنجار مخ می زنم. پدر گرامی "های" بود و کسشر تفت داد، مامان هم فکر کرد خبر خاصی است. مرد حسابی، پدر جان، چه کار داشتی؟ به نظر من اصلن هم شوخی به جایی نبود. رفتی کنار پنجره نشستی با دختر مردم لاس زدی مخ  زدی، اوکی، درکت می کنم، اما اینکه قضیه را جدی بگیری و تو رختخواب هم قضیه را شوخی بگیری درست نبود. حاصل این شوخی های کسخلانه ی تو یکیش منم. یکی از شوخی های تخمی و خنده دارت الان اینجا نشسته، در یک شهر غریب و بارانی. امتحان کانکریت استراکچرز را رید. تکلیف ها و پروژه هایش بگا می باشند. آقا درس نمی خواند. این شوخی مضحک ِتو در سن 22 سالگی نمی خواهد مهندس شود. یک روز می خواست اما آن روزها هرگز نمی دانست این شوخی های تخمی مهندس بشو نیستند. تا یک جایی پیش می روند و بعد مثل آرغ ِبعد از آبجو می پرند. من می خواهم همان عکاس/نقاش/نویسنده/تصویرگر کاملا" استریت شوم. تمام استعدادهای ژنتیکی ای که حرفش را می زدید در کونم جمع شده اند. تحمل ندارم بابا. تحمل ندارم. من پولیتزر می خوام. من فرش قرمز و ناتالی پورتمن می خوام.
می شه این درس رو ول کنم برم پی کارم؟ اجازه می دی؟ به خدا نه اینکه نکشم، یا نفهمم، نه! باور کن نمی خوام. نمی خوام!

می دونم دیر شده است، ولی، چی کار کنم؟ نمی شه...
حالا که مخ زدی، منو پس انداختی، بیا و آقایی کن، بذار این آرغی که تو شکم مامان ول دادی بره پی کار و زندگی خودش.
حرفی برای گفتن نداشتن با حرفی برای گفتن نمونده خیلی فرق داره...
این اواخر خیلی آسان به گا می روم. فرض کنید روی یک صندلی بلند، لب بار نشسته اید و آبجو می خورید. ناگهان احساس می کنید شئ ای بلند به اعماقتان نفوذ می کند. نمی خواهم صرفا" روی این نکته تأکید کنم که برای به گا رفتن حتما" به چیزهای بلند نیاز است، اگر کمی ساده تر به موضوعات اطرافمان نگاه کنیم و گاییده شدنمان را تفسیر نکنیم حتما" به این نکته می رسیم که لابلای زمان "کیرهای بلند"ی کاشته اند، و نشستن به روی این چیزهای بلند کاملا" اجتناب ناپذیر است.
حس کونی مازوخیسمی همه ی ماست، ما دهه ی شصتی ها و کونکش های کنار خیابان های دود گرفته ی تهران که سوپ را تند بخوریم، حس کونی نسل پدران ما بود که انقلاب کنند، این "کیرهای بلند" لابلای ذرات خاک و زمان گیر کرده اند، حالا گاهی اوقات روی صندلی بار یا توی شورت تک تکمان.
شاید باورتان نشود، اما من بیشترین آلات جنسی صیقلی و بلند را لابلای سنگ های تخت جمشید، خط میخی و سکه های اشکانی دیده ام. چارشنبه سوری، زبان شیرین و کیری فارسی. میدان تخمی آزادی، جنبش لجنی.
من مرد یا زن ِ پریدن از روی کیر نیستم، با شما هم کاری ندارم، فقط خواستم خیلی کونی وار این نکته را روی یخچال بزنم که هیچ گهی نیستیم، خانه هم از بست ویران نیست، تنها این کیرهای اطراف کمی در منطقه ی ما بیشتر رشد کرده اند، آن خراب شده، آن کیرکده برای هیچ حرامزاده ای نیست.

هشدار، آنجا باید میلیون ها سال پیش خالی از سکنه می شد...