بارون ميومد، دلم قهوه مي‌خواست! رفتم تو كافه يه قهوه سفارش دادم. 
يه عالمه شكرش كردم، يه عالمه! كتابمو باز كردم و شروع به خوندن كردم، تركيب ِ جالبي بود، 
قهوه، بارون، كتاب با يه عالمه شكر...

۵ نظر:

ناشناس گفت...

سلام عظیم!!!!!!!!!!!!!!
بابا چقدر روشنفکر شدی!
شرط می بندم نمی دونی من کی هستم :دی

خازن های موازی گفت...

كي؟!
:دي
من روشن‌فكر بودم!
p:
كي هستي؟

زری گفت...

زری هستم :D
وبلاگت خیلی قشنگه

خازن های موازی گفت...

اوه! زري! :دي
مگه مي‌شه از ياد ببرم؟ ها؟
چشمات قشنك مي‌بينه زري‌جان، سر بزن گاهي، كامنت بده! ;)

زری گفت...

مرسی :D
حتما سر میزنم بهت. کامنت هم میذارم.
عکس کافکا هم که گذاشتی با حاله :D
take care