خيـلي دوسـت داشتم يه راننده تاكـسي مي‌شدم. فقط هم شـب‌ها كـار مي‌كـردم. آهنگ‌هايي كه دوست داشتم رو برمي‌داشـتم مي‌رفتم تو خيابون‌ها. تا صبح دور شهر مي‌چرخيدم. آدماي مختلف سـوار مي‌كـردم. از آيــنه به چشماشون يواشكي نگاه مي‌كردم و آهنگ گوش مي‌دادم. مطمئنم آدماي تنهاي زيادي سوار ماشين من مي‌شدن، آدمـايي كه مثل خود مـن با شب زندگي مي‌كنن، با شب آهنگ گوش مي‌دن، شبا كه بارون ميـاد مي‌زنن بيرون و زير ِ بارون راه مي‌رن و فكر مي‌كنن.
اما يه چشم حتما" بايد با بقيه چشم‌هاي تو آينه فرق مي داشت، ولي چه فايده، مسيرش كوتاه بود و زود پياده شد.
بي‌خيال، من فقط راننده‌ام بايد مي‌رسوندمش به جايي كه مي‌خواست.

هیچ نظری موجود نیست: