دختر قدبلند با موهاي بلوند، سيگاربهدست تو پياده رو راه ميرفت، سرش پايين بود و فكر ميكرد، از لج و عصبانيت برفها رو له ميكرد. خيلي عصباني بود، رسيديم به ايستگاه و منتظر ترام ايستاديم، يواشكي به صورتش نگاه ميكردم، يه دفعه يه اشك از چشمش افتاد پايين و قل خورد رفت تو شالش، تند تند اشك ميريخت و سيگار ميكشيد!
به اين فكر ميكردم شالش چه بوي اشكي ميده، اون احمقي كه بغلش ميكنه از گردن و گونههاش حالا هيچي، از شالش كه ميتونه بفهمه دختره گريه كرده، ها؟
چه فايده اين روزا كسي چشماي آدم رو باور نميكنه، چه برسه به شال!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر