من هميشه اين حق را به مامانم مي‌دادم كه عاشق باشد، همان موقع‌هايي كه پشت سينك ظرفشويي با پيش‌بند و يك عالمه كف، "فريدون فروغي" مي‌خواند و يواشكي اشك مي‌ريخت. براي همين هميشه وقتي فروغي گوش مي‌كنم ياد ظرف‌شويي خانه‌مان مي‌افتم،اصلا"  اين آهنگ‌ها بوي مايع‌ظرفشويي مي‌دهند. مي‌توانم آن زمان‌هايي را به ياد بياورم كه مامان با رنگ‌هايش نقاشي‌هاي ون‌گوگ و گوگن را پشت سر هم كپي مي‌كرد، هيچ وقت نگذاشت اين نقاشي‌ها مثل آدم روي تابلو بمانند. به محض خشك ‌شدن رويشان دوباره رنگ مي‌ماليد! مي‌گفت "پسر اينا حال آدم رو جا ميارن" همه‌ش زرد، زرد، زرد، تمام تابلوها زرد بودند. يك بار تابلويي تمام زرد كشيد و وسطش درخت كوچكي را تنها گذاشت! خيلي دوستش داشتم. لامذهب حزنناك بود.
خلاصه اين حق را به مامان مي‌دهم كه عاشق بوده باشد، چه پشت سينك آشپزخانه يا پشت بوم توي اتاقش. فرقي نداشت، به هر حال ديوانه بازي درمياورد. شايد عاشق كسي بود، آن پدرسگ هم ولش كرده بود، و يا شايد عاشق شده و به آن حرامزاده نرسيده باشد! حالا چه بر سر گندم‌زارهاي هلند يا سينك آشپزخانه‌مان مي‌آيد به درك! مهم اين است كه يك پدرسگي اين كار را با مامان كرد!
من هميشه به مامان حق داده‌ام...

۳ نظر:

ناشناس گفت...

to ke enghad mituni ghashang tasvire sazi koni ba sharhe ahval, bishtar sharh bede khob :)

خازن های موازی گفت...

خوب چي‌رو شرح بدم؟ :ي

ناشناس گفت...

harchi doos dari