لحظه ای ایستادم کمی فکر کردم
هوا مه آلود و نیمه تاریک بود
و پر از چیزهای دیگر
که شاعران برای شعر می خواهند؛
بند کفشم را بستم
دختر یهودی آمد
سیگاری دود کردیم
ساعت شش و نیم بود یا شاید کمتر.
رفت؛
من برگشتم
یک زال با مادرش
یک دسته آدم
و ماشینی دیدم که ایستاد
تا من از خیابان بغل "ترونسکا" رد شوم
من مثل همیشه رد شدم.
وارد اتاق شدم؛
چایی درست کردم
منتظرم
مثل همیشه
برای تکرارِ مرورِ من
در همین نواحی و اطراف
نه آن طرف تر
همینجا
فقط ساعت هشت شد و همین
شاید بیشتر شود نمی دانم!
من مرور می شوم
و او تنها تر از آن است که شاعری
در همین نواحی بخواهدش برای سرودن
یا شاید کردن
شاید البته
او شاعری ندیده است
و هیچ شاعری نمی شناسدش
شاعرها "بکن"های امروزِ او
و عاشقان دیروز مادران اند.
من مرور می شوم و او تنهاست
این زیبا نیست؟
یا باز هم بگویم؟
یا باز هم بگویم؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر