کاکتوس را به خانه آوردم؛
خشکی می خواست،
زیر باران مانده بود.
با دستانی باز،
طاق باز،
کف خیابانِ "اوهرادا"،
درازکشان،
کف خیابانِ "اوهرادا"،
درازکشان،
به آسمان سیاه پراگ خیره شده بود.
سه سال می گذرد و کاکتوس بی نام
مانند آلتی هفتاد ساله
به دیوار سفید خانه تکیه کرده
نه رشد می کند
و نه اعتراض.
نگاه می کند
نگاه کردن و نمردن.
نجاتش دادم تا نگاه کند نمردنِ ما را،
و در نهایت چیزهای دیگر.
کاکتوس نامیرای خانه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر