آن لب هايِ با حيا،
آن چشمانِ پرخاطره،
و دستاني كه گرمايشان، مروري بر "نگْرفته" هاست.

سرديِ شب هايِ بيداريمان
لبهايت، چشمهايت و دستهايت
باهم
هاها مي كردند

ها، ها، ها، ها

كه شب را حقيرانه گرما بخشند،

افسوس
آن ماليخولياي كرم زده ي ِ"نخواستن"هايت بود
كه گرماي ِتن ات را
هذيان ِ تنهايي ِ من مي پنداشت...

[]

اينك
مرگ را زمزمه مي كنم
مرگ سرد است؛
گرمايِ تن ات
بر جنازه ي ِمعفون و كرم خورده ام آرزوست.

گرم خواهم بود،
گرم
با لب ها و چشم ها و دست هايت
مي دانم.



در كنار پل چارلز 3 آذر 88

هیچ نظری موجود نیست: